حكيـم نظامـي گنجـه اي يكـي ازبـزرگتـرين شعـراي ايـران و بلكـه تمام جهان است او بعـد از فـردوسي  بزرگترين مثنوي نويس و داستانسراست ولي با رنگ و اسلوب غنائي خود در داستان سرائي از او نيز فراتـر رفته است. شاعر روح عـرفاني را با كسـوت و اسلوب رومـانتيك در آميـخته و با هنـر سحـرآميز خود آثار جاودانـي ادبـي آفريده كه نه تنها درحيطه زبان و ادب فارسي بلكـه درتمام جهان اسلامي به ويژه شعراي تركي زبان نيـز از او پيروي كرده و بر آنها نظيـره هـا و شرح و تفسيرها نوشته اند كه در ميان بزرگتـرين آنهـا اميـر عليشيـر نـوايي شاعر جغتائي و محمد فضولي(شاعرآذري) و احمدي و خيالي را از آسياي صغير مي تـوان بعنوان نمونـه نام برد. آثار نظامي به زبان هاي اروپائي(انگليسي، آلماني، ايتاليائي، فرانسـه و روسـي) ترجمـه و شـرح هائـي براي آنـها نوشته شده است. خمسه نظامي به نظم و نثر در آذربايجان شمالي و تركيه ترجمـه و چـاپ شده است. درايـن مقوله سخن بسياراست. من در اينجا به گفته دو سه مؤلف بسنده مي كنم:

مرحوم وحيد دستگردي كه به قول خودش آثار نظـامي را بيـش از صــد بارخـوانده و در هر بار بـراي تابلو هاي  مرگ دارا، خسروپرويز و ليلـي گريسته اسـت او را بالاتر از سعدي مي دانـد و مي گويد: دراخلاق، پاكي و تقوا حكيم نظامي درميان همه شعراي جهان بي نظير است. مرحوم تربيت از دانشمندان آذربايجان مي نويسد: نظامي اشعرشعراي ايران وافصح فصحاي آذربايجان است.

برتلس ايران شناس مشهور شوروي در مـونـوگـرافي خود كه در1941نوشته مي گويد منظـومه خسـرو شيرين از نظر كمال در ادبيات جهان بي نظيراست.

به نظر او در اين منظـومه براي اولين بار در ادبيات خـاورميانه شخصيت انسان باتمام ارزش هايش نمايانده شده است. به گفته برتلس شخصيت هاي داستاني نظامي درادبيات عاميـانه ترك، فارس، تاجيك، گـرجي، ارمني، اوزبك و... وارد شده و تاثير آنها در شرق بيش از قهرمـانـان هـومـر در اروپا بـوده اسـت. نظامي ضمن تاثير در ادبيات عاميانه، خود نيز در آثاري از فلكلور و ادبيات و ضرب المثل هاي مردمي بهره گرفته و هميـن امـر بـه آثار ادبي او زندگي جاوداني بخشيده است.

تـوجه و عـلاقه اين شاعر موحد مسلمان ايراني به وطن خود آذربايجان به ويژه گنجه واران موجب شده كه ضمن الهام گرفتن ازطبيعـت زيبـا و محيط زندگي و فولكـلور وادبيات مـردمـي بسيـاري ازواژه هاي تـركي آذري را عيناً در اشعار خود بـكار بـرده و بسياري ازتعبيرات و ضرب المثل هاي تركي را به فارسي برگرداند.

دراين مقاله سعي شده بدون هيچ پيش داوري و جهت گيري، پنـج منظومه يعني خمسه نظامي از اين نقطه نظر بررسي شود و بُعد نسبتاً فراموش شدۀ او نيز براي ما روشن گردد.

بر كسي پوشيده نيست كه حكيم نظامي شاعـري موحد و مسلمانـي انسان دوست و دانش اندوز است. او ضمن داشتن عـلاقه مـلي و محلي در فكر سعادت بشـري است و عدالت اجتمـاعي را شـرط اسـاسي سعــادت جامعه مي داند و آن را برمبناي اخلاق اسلامـي و همـاهنگي اجتماعـي پياده مي كند. براي تحقق آرمان خود اسكندر مقدوني را به كسوت قهرمان اسلامي وشاهنشاه وحتي پيغمبر خيالي خود درآورده است.

نظامي حكيمـي موحد باتمـايلات عـرفاني و وحدت وجودي است. اوهمـه چيز را ازخدا مي داند و فنا في الله است.

خودخواهي را مغاير خداپرستي مي داند. او فـردي را عضـوي از جامعـه وارزش او را در خـدمت بـه   خلق و همكاري و همياري مي داند و براي جامعه فداكاري مي طلبد: فنا في الله و فنا في مله.(خلق وامت)

هسـت برهـركسي زملـت خويش/ كفـر نعمت ز كفـر ملت خويش

بـبايـد خويشـت‍‍‍ن راشـم‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـع كــ‍‍‍‍‍‍‍‍ردن / بكار ديگران دل جمـع كــردن

چـو دارد خـوي تو مـردم سرشتـي/ هم اينـجا و هم آنجا در بهشتـــي

نـه بـيـنـي آفتـــاب آسمـــان را/ از آن خندد كه خنداند جهان را

بعد مي گويد:

سـگ برآن آدمـي شــرف دارد/ كه چو خـر ديده در علـف دارد

كــوش تـا خلــق را بـكــار آيــي/ تـا بـخدمــت جهــان بيارايـــي

نظامي مدارج عالي تحصيلي زمـان خـود را طـي نمـوده و در حيـات خويش حـكيم ناميـده شـده. آثـار او دايره المعارف عصر اوست. ضمـن داشتن تمايلات عرفاني و زندگي زاهـدانه شاعري بـانشاط خوشبيـن بـه زندگي بوده. او عشق را اساس عالم هستي مي داند و مي گويد:

جهان عشق است و ديگر رزق سازي/ همـه بازيسـت الاعشـــق بـازي

به نظر او عشق در طبيعت و همه موجودات حاكم است.

گـرانـديشــه كـنـي از راه بـيـنــش/ به عشق است ايـستاده آفرينـش

عشقـي كه نه عشــق جاوداني است/ بـازيـچـه شهوت جـواني اسـت

باچنين عشق پاك و جاوداني به عقل هم توجه مخصوص دارد. او عقل را نخستيـن آفريده الهـي مي داند.
در اقبالنامه بعد از ذكر عقايد حكماي يونان در آفرينش نخست و خرد چنين مي گويد:

نظـامــي برايـن در مـجنبان كـليـد/ كه نقش ازل بسته راكـس نديد

بـزرگ آفرينـنـده هـرچـه هسـت/ زهـرچ آفـريـدسـت بالاوپسـت

نـخستـيـن خــردراپـديـداركـــرد/ زنورخـودش ديـده بيـدارگشت

برآن نقش كز كلك قدرت نگاشت/ ز چشـم خـرد هيـچ پنـهـان نداشـت

مـگـرنقـش اول كــزآغـازبـســت/ كـزان پـرده چشـم خـردبـازبسـت

چـوشـدبستـه نقـش نخستيـن تـراز/ عصايه(دستمال) زچشم خرد كرد باز

به نظراوآب حيات چنين است:

آب حيـوان نـه آب حيـوان اسـت/ جـان بـاعقـل وعـقل باجـان اسـت

عقـل بـاجــان عـطـيـه احـداســت/ جـان بــاعـقـل زنــده ابـــداسـت

در ادبيات ايران تُرك به معني زيبا به كار رفته مثلاً حافظ در غزل خوداز «ترك شيرازي» صحبت مي كند:

اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را/ به خـال هندويـش بخشم سمـرقند و بــخارا را

در اينجـا غرض از ترك شيرازي زيباي شيـرازي است. اگـر چه بعضـي ها تـرك قشقـائـي را مـنظـور نظـر حافظ دانسته اند. شعراي ديگر نيز ترك را به معني زيبا گرفته انـد. مثلاً خاقاني به اخسئتان شيروانشاه ممدوح خـود چنين مي گويد:

خسـروا خاقاني عذرا سخن هنـدوي تسـت/ هندوئي را ترك عذرا دادي احسنت اي ملك

با وجود اين هيچ يك ازشعـراي فارسـي گو بـاندازه نظامـي بـا واژه و مـفهـوم تـرك و تـركي با مـحبت و ستايش برخورد نكرده و تعبيرات و ضـرب المثـل هاي تركي را بكار نگرفته است. بطـوريكه در زيرشرح آن خواهد آمد، نظامي واژه ترك را گاهي به معني حقيقي و در بسيـاري مـوارد درمعاني مجازي پاكي، زيبائـي،  بلندي، عادل، دانا، دلبر و جنگاور و سمبل قوت و قهرمـاني بـكار برده اسـت. شـاعـر درمـوارد بسيـاري بـه جـاي دلبر واژه ترك را بكار مي گيرد و مي گويد: ترك دلستان، ترك طناز، ترك نازنين اندام.

وقتي ازچشـم زيـباسخـن مي گويد(چشم تركي) بـكار مي برد و او را برابر چشم آهـو قـرار مي دهد. وقتي از شيـرينـي خنـده دلبـري صحبـت مي كند(خنده تركي) مي گويـد، خنـده تركـي به قدري شيرين است  كه شكر بر او رشك مي برد: خسته دل ازخنده تركان شكر.

در داستان هفت پيكر زيبارويان و داستانسرايان را ترك مي خواند:

شاهزاده زيبـاي رومـي از نظـر او تـركي است از نســل روميــان: تـرك ازنسـل روميان نسبـش. وقتـي از زيبائي چشمان دختر كُردي سخن مي گويد اورا ترك چشم مي خواند.

كــرد را بــود دخــتـري بــه جـمـال/ لـعبتـي تـرك چشـم وهنـدو خـال

به زيبارويان اطراف ليلي تركان عرب نشين خطاب مي كند و تركان عرب اندام را مي ستايد.

تـركـان عــرب نـشـيـنـشــان نــام/ خـوش بـاشـد و تـرك تـازي اندام

همه زيبايان راچه چيني و چه هندي به ترك تشبيه مي كند.

بـدان تـرك چيني چنـان دل سپرد / كـه هـندوي غم رختش از خانه برد

به قصرزيبا رويان و خرم پادشاه(تركستان) خطاب مي كنـد. درداستـان خسـروشيـريـن فرستادن شيريـن را به دربار از زبان شاپور چنين تعريف مي كند:

وزآن چون هندوان رفتن به راهش/ فرسـتـادن بـه تـركستـان شـاهـش

در هفت پيكر نام ملكه باريك اندام ترك در حكايت «قصرسياه» تركناز است.

گــفـت نــازآن نــازنــيــن انـدام/ از پــــدر تـــركـنـــاز دارم نـــام

در اسلوب نظامي كه مجاز درآن بسيار بكار رفته تركي سمبل قوت وقهرماني اسـت. مثلاً در جنـگ خسـرو و بهرام كه هر دو سرداران ايراني هستند اگر چه ارتش خسرو رومي و ارتش بهرام ايرانيان اند ولي در هنگام تصوير جنگ و ستيز ميگويد در جنگ ميان اين تـركان از بانگ كرنـاي، شيپور تـركي صـداي تركي گرفته بود.

فـروبستـه درآن غـوغـاي تـركـان/ زبـانگ نـاي تـركي نـاي تـركـان

در قسمـت دوم اسكنـدرنـامـه وقتـي ازكـارداني، عقـل وتـدبيـر و اراده قهـرمان آرمـاني خـود اسـكنـدر صحبت مي كند اسكندر را ترك رومي كلاه مي خواند و چنين مي گويد:

بـه تـدبيـر كـارآگـهـان دم گـشـاد/ ز كــارآگـهـي كـار عـالـم گـشـاد

وگـر نه يكـي تـرك رومـي كـلاه/ بـه هند و بـه چيـن كـي زدی بـارگـاه

وقتي حمله جنگاوري را از قلب سپاه به ميدان نبرد تصويرمي كند آن را ترك وار مي خواند.

زقـلـب سـپـه پـيـش آن تـنـدمـار/ فـرورفـت جوشن دري تـرك وار

وقتي لشكريان اسكندر و دارا رو به رو مـي شونـد باز از يـورش وجـوش وخـروش تركان سخن بـه ميـان مي آيد:

چنـان آمدازپـاي تـركي خـروش/ كـه ازنـاي تـركـان بـرآوردجوش

وقتي دارا به اسكندر خطاب مي كند او را با سربازان ترك خود مي ترساند و مي گويد:

مـگـرتـيـرتــركـان يـغمـاي مـن/ نخـوردي كه تنـدي به يغمـاي مـن

اسكندر نيز در رويارويي خاقان هند چنين مي گويد:

غلامـان تـركم چـوگيرند شسـت/ ز تيـري رسـد لـشكـري راشـكسـت

اگرحمل به مبالغه نشود درنظامي ترك سمبل همه تعالي مادي ومعنـوي است او آفتـاب اسـت كه از درياي چين طلوع كرده و كوهساران راروشن مي سازد:

دگر روز كين ترك سلطان شكوه/ زدريـاي چيـن كوهه برزد به كـوه

(نهيب وحمله تل)

وقتي مي خواهد بزرگترين پيغمبران و فرماندهان و امپراطوران را توصيف و تشبيه كند صفت ترك را بكار مي برد. وقتي در خسروشيرين پيغمبراكرم(ص) را مي ستايد چنين مي گويد:

زهي پيـغـمبـري كـز بيـم و اميـد/ قلـم رانـد به افـريـدون وجـمشيـد

زهي سرخيـل سرخيـلان اســرار / سـخــن را تـاقيـامــت نـوبـتـي دار

زهي گردون زني كز بيم تاجيـش/ كشـد هـرگـردني طـوق خراجـش

زهي تركي كه مير هفت خيل است/ زماهـي تابـه ماه اورا طـفيـل اسـت

در قصيده «سلطان كعبه» نيزصحبت ازترك تازي اندام مي كند:      

تـركـي است تـازي انـدام وبـهر دلستـاني/ بـر عـارض سـپـيـدش خـال سـيـنـه زعـنبــر

يـارب بـود كـه گـردد چـشـم دل نـظامـي/ از ديــدن جـمـالــش پـيــش از اجـل مـنــور

تـا در حريـم كعبـه «يـا رب كعبـه» گـويـد/ ايـن شكــرهـا كـه دارد از شــاه عـدل گسـتـر

در نظر نظامي دولت ايده آل بر پايه ي عدل استوار است و دولت تـركان مسلمـان نمـونه اي از آن بـه شمار   مي رود. بر مبناي همين انديشه در مخزن الاسرار كه يك اثر تعليـم و تـربيـه وي است در مقاله ي مربوط به وظايف پادشاه در برابر اتباع خود حكايت پيرزن مظلوم و سلطان سنجر را نقل مي كند. در اين داستان پيرزن دامن سنجر را مي گيرد و به او از شحنه شكايت مي كند و داد خود را از او مي خواهد براي نمونه مطلع و دو بيت آخر منظومه خوانده مي شود:

پـيـر زنـي را سـتـمـي در گرفـت/ دسـت زد و دامــن سنـجـر گـرفـت...

دولت تركان كه بلندي گرفـت/ مـمـلـكـت از داد پـسـنــدي گـرفـت

چون كه تو بيـدادگري پـروري/ تـرك نـه اي هنـدوي غـارتـگري

با توجه به دو بيت آخر آشكار است كه در اينجا نظامي ترك را به معني مجازي عادل و دادگر بكار برده است.

بايد گفت كه درآثار نظامي دوبار نيز با تحقيـر و تخفيف از ترك ياد شده: يـكي در مقـدمه ليـلي و مجنـون در نامه اي كه آخسئتان شيروانشاه برايش فرستاده مي گويد:

در زيـــور پـــارســي و تـــازي/ ايـــن تــــازه عـــروس را طـــرازي

تـركي صفت وفـاي مـانيسـت/ تــركــانه سخــن ســزاي مانـيـسـت

آن كــزنـســب بـلـنــد زايـــد/ اوراســخــــن بـــلـنــــد بـــايـــــد

نظامي ضمن گله ازسخنان شيروانشاه درآخرداستان جواب تحقيرآميز او را چنين مي دهد:

زيـن نـاصــح نـصــرت الهــي/ بـشنــو دوســه حــرف صبـحـگاهــي

بــيــدار شـهـي بــه كــاردانـي/ بـيـــدار تـــرك شـــو ارتـــوانــــي

داد و دهـدت گــران نــه آرد/ گــر بـيـــش كــنــي زيـــان نـــدارد

درجاي ديگر وقتي اسكندر كه ازطرف نظامي پادشاه تـرك ناميـده شده به خاقان چيـن خطاب مي كند، عتاب آميزاست: خاقان ترك چين براي بسيج ارتش جنـگاوران و پهلـوانـان زيـريـن كمـر فـرغانه، قيرقيز (خرخيز)، چاچ(تاشكند) و كاشغر را به خدمت مي خواند و اين تـركان را به جنگ با قهرمان محبـوب نظامي يعني اسكندر مي كشاند ولي قبل از تسليم با پيشنهاد خاقان كار به آشتي مي كشد اما خبر ادامه بسيج خاقان به
گوش اسكندر مي رسد. خاقان ترك چين را به دوروئي و ريا متهم مي كند ولي خاقان به او جواب مي دهد كه پيشنهاد آشتي نه از ضعف و سستي بلكه ازخواست دل وصلح جوئي بوده است.

نظامي غير از تركان چين از تركان قبچاق و خوارزم نيز با محبـت سخـن مـي گويـد. معمـولاً وقتـي از تـرك صحبت مي كند مقصودش تركان آذري و ايراني است و گرنه براي ديگر تـركان كلمه تـرك را با صفـت تـركان قبچـاق، تـركان چين، تـركان خـرخيز(قيرقيز) و تـركان خلج ياخلخ، تـركان چيگيـل و... خـطاب مي كند(رستم عليف). شاعر در اسكندرنامه عصمت زنان قبچاق رامي ستايد. اسكندر در جواب نامه پـادشاه هندوستان مي گويد از زيبارويان هند سخن مي گوئي ولي در خوارزم زيباتر از آنها هستند.

گرم هست برخـوبرويان شتاب/ بــه خــوارزم روشـن تراست آفتاب

در خمسه نظامي اغلب قهرمانان زن داستان هامانند شيرين، نوشابه، مهين بانو، تركناز، همسرمحبوبش آفاق (آپپاق- سفيدسفيد) آذري و يا ترك آذربايجاني هستند. وقتي از زيبايي و پاكي و وفاداري ديگر قهرمانـان زن هم صحبت مي كند آنها را زيباي ترك مي نامد ولي پيش از هر چيز پاكي، محبت و صداقت روح مبارزه و وابستگـي به خـانه وخـانواده دختـران تـرك او را مفتـون خـود سـاخته است. شـاعر هـمـه ايـن صفـات و فضيـلـت  هـاي نيكو را در همسـر محبوبش آفاق ديده و او را تمثال فضيـلـت و پـاكـدامنـي و زيبـائي زنانه معرفي كرده است. در توصيف شيرين و خودكشي او برروي جنـازه خسـرو او را بـه آفـاق تشبيـه مي كند و مي گويد:

سبك رو چون بت قبچاق من بود/ گمـان افتـاد خـود كـافـاق مـن بـود

در داستان خسرووشيرين، شميرا(مهين بانو) ملكه اران موطـن نظامي وقـتي كه به شيـريـن بـرادرزاده  و وليعهد خود توصيه مي كند كه در برابر خسرو با تمكين و محتاط باشد به او چنين مي گويد:

گـر او مـاهست مــاهـم آفـتـابيـم/ گـرو كـي خسـرو اسـت افـراسيابيم

در اين داستان ازقول شيرين به خسرو چنين مي گويد:

من آن ترك سيه چشمـم براين بام/ كـه هنـدوي سفيـدت شـد مـرا نـام

به غـم زه گـرچـه تــرك دلستـانم/ بـه بـوســه دلـنــوازي نـيــزدانــم

نظامي براي نجات اران و ملكه نوشابه از اسارت روسها اسكندر را به قفقازمـي آورد. اسكندر باسپاه تركان با روسها مي جنگد و آنها را شكست مي دهد و اران و نوشابه را آزاد مي سازد. در اين داستان از قول اسكندر چنين مي گويد:

ز كـوه خـزر تــا بـه دريــاي چـيــن/ همـه تـرك بـر تـرك بيـنـم زميـن

در اين بيت كوه خزر به جاي كوه هاي قفقاز به كاررفته است. نـظامـي حتي درتصـويـر زيبـائي طبيعت در تشبيهات خود واژه ترك را بكار مي برد:

ترك سمن(ياسمن)خيمه به صحرازده

او بعضي از واژه و تشبيهات افسانه هاي تركي را وارد ادبيات ايران نموده مانند آيخـان، قـاراخـان(ازداستان اوغوزخان) آيخان خوبان، طغان شاه سخن، قاراخان قلم، خاتون، سنجق، بيرق، اكدش وامثال آنها.

تـمنــاي شهـان خـاتـــون وتــوران/ دلآشـوب جـهــان بـانــوي ايـران

در اين جا خاتون به معني ملكه بكاررفته است.

گرامي اكدش است اين نقش دمساز/ پــ‌در هـنــدو و مــادر تــرك طـنـاز

در مديحه اي كه براي اتابك محمدجهان پهلوان نوشته ضمن توصيف هـداياي اوبـه صـاحبـان قـلم واژه ترك را به معني صاحب بكاربرده است.

بـه تـركـان قلـم بـي حـكــم تـاراج/ يكـي ميمـش كمربخشـد يكي تـاج

در جائيكه ازمردم زمانه شكايت مي كند چنين مي گويد:

عـقـل دادكـه مـن چـه مـي گـويـم/ زين اشارت كه رفت چه مي جويم

نيسـت زيـن بـددلان شـكســت مـرا/  كـه زآن كس كه نيست هست مرا

تـُركيـيـم رادرايـن حبـش نـخــرنـد/ لاجرم دوغبـاي خـوش نخـورنـد!

دراين جا منظور از حبش جهالت و تعصب مردم است و واژه تـركـي به معنـي افكار بلند وحكيمانه و به قولي زبان تركي است. دوغبا يا دووغا سـوپ ويا شـوربـاي تـركي اسـت كـه بـا مـاست سـاخته مي شـود كه در آذربايجان هنوز هم متداول است.

در تـوصيف باز شكاري كه از طرف خاقان تـرك چين به اسكندر تقديم شده او را ماننـد طغـرل(سلجـوقـي) سلطان كامل مي خواند.

طـغــان شاه مرغـان و طـغـرل به نـام/ بـه سلـطانـي اندر چـو طـغرل تـمـام

طغان(قيزل قوش) و طغـرل در تركي قديم به معني باز و شاهين مي باشد. به كارگيري اين كلمات درمعاني مختلف وقوف نظامي را به تركي زمان خودنشان مي دهد.

اينك چند نمونه از واژه هاي تركي را كه در خمسه نظامي بكار رفته ذكر مي كنيم.

آلاچوق(آلاچيق): به سراي ضرب همت به قراضه اي چه لافم

چه كنـد به پـاي پيـلان آلاچـوق تـركمـاني

آماج(فاصله ي يك تيرپرتاب شده، هدف)

سـتـاده قيـصــر وخـاقـان و فـغـفـور/ يـك آمــاج از بسـاط پيشـگـه دور

اكدش(مخلوط) در بالا مثال آن ذكر شد.

بيرق: پـــرويـــن زحــريــــر زرد وازرق/ بـرسـنـجــق زركـشـيـــده بـيــرق

سنجق ياسنجاق ياسانجاق(بيرق)

هــزار و چـهــل سنـجــق پـهـلـــوان/ روان در پــــي رايـــت خســـروان

در نظامي گاهي سنجق به تير و بيرق به پارچه آن گفته شده است.

بيسراك: (يك نوع شتر)

هـزار نخستـيــن از ايــن بـيـســراك/ به گردن كشي كوه را كرده خاك

تتق ياتوتوق(سايه بان، چتر، پوشش):

تــا كــرمـــش در تـتــق نــوربــود/ خــار ز گــل نـي ز شـكــر دور بــود

توتماج(يك نوع غذاي تركي):

آري آن را كـه درشكـم دهـل است/ بـرگ تتمـاج به زبـرگ گـل است

چالش ياچاليش(حمله وجولان، جنگ وكشتي)

بــفــرمــود شــه تا دلـيـــران روم/ نمـاينـد چـالــش درآن مـرز و بــوم

چركين يا چيركين(زشتي):

بـه سيـاهــي بـصــرجـهــان بـيـنـد/ چـركيـنــي بـرسيــاه نـه نـشـيـنـد

داغ(كوه، مهروطمغا، داغ):

آن چنـان گـورخان به كوه و بـراغ/ گــور كــو داغ ديــده رسـت زداغ

ايلاق ياييلاق(كوهستاني):

بـرون شـد از ايـلاقيـان سـركـشــي/ سـواري شتـابـيـده چـون آتــشــي

بزك(زينت):

خردم بزك فرستد بوثاق خيلتـاشي/ اديـم طلايـه دارد بـه يتـاق پاسبانـي

دراين بيت چهار واژه ترك بكـاررفته: بزك كه هنوز هم درفارسي بكار مي رود. وثاق به معني اطاق است، خيلتاش كلمه مركب به معني هـم خيل، هم قطاراست، تاش و داش پسوند تركي به معني هم مي باشد. يتاق  يا ياتاق به معني قراول و رختخواب است.

نظامي درجاي ديگر مي گويد:

چو مهدي گـر چه شد مغرب وثاقش/ گذشــت ازسـرحـد مشـرق يتـاقش

ساو(تكليف، خراج):

چنـان گشت مستغنـي ازسـاو و بـاج/ كـه برداشـت ازكشـور خـود خـراج

قلاووز:
شب چوآرايش دگـرگون ساخـت/ كحلي(سرمه) اندوخت قرمزي انداخت

وشاق، اوشاق(بچه، غلام):

جنيبت كش(جاودار) وشاق سرايي/ روانه صـد صـد از هـر سـو جـدايـي

ييرق ياآيريق(اسب تندرو، لاغر اندام):

شتـابـنـده را اســب صـحــرا خرام/ ييـرق داده زان بـه كـه باشد جمام

يزك(پيشدار و جلودار):

بـرون شد يزك دار دشمـن شنـاس/ يتاقي(قراول) كمربست برجاي پاس

يغلق، ييغليق(تيروتيردان):

هنوزش پـريغليق در عقـاب اسـت/ هنـوزش برگ نيلـوفـر در آب اسـت

طغان، دوغان(باز، مرغ شكاري)

طغرل(شاهين، طغرل)

قرنجه، قارينجا(مور)

آلانــي سـواري قـرنـجــه بـنــام/ هنـرهـا نـمــوده بـه شـمشيـر و جـام       

قرنجه چو ديد آنچنـان دسـت زور/ سپـر بـر كتـف دوخـت چون پرمور

اوزان(به معني ساز زن، خواننده  و داستانگو، عاشق):

نــواسـاز خنيـاگــران شــگــرف/ بـه قـانـون اوزان بـرآورده حــرف

خان خانان(شاهنشاه)

خان خانان روانه گشـت زچـيــن/ تـاشـود خـانـه گـيــر شــاه زمـيــن

منجق(مهره):

ز موج خون كه بر مي زد به عيـوق / پـر از خـون كشتـه طاسكهـاي منجق

گردك(حجله داماد):

در اين گردك نشسته خسروچيـن/ وآن ديـگـــر فتـاده شـور شيــريــن

طپانچه(سيلي، طپانچه)

درچـشـم رسـيـدگي كـه هستــم/ شـد چـون تــورسيـده اي زدسـتــم

شــد چـشــم زده بـهــار بـاغــــم/ زد بـاد طـپــانـچــه بـــر چــراغــــم

ضمناً چشم رسيدگي چشم زخم،زخم چشم ترجمه گوزه گلمك،گوزدگمك تركي است.

طمخا و طمخاچيان:

كمندي چـو ابــروي طـمخانچيان/ بخـم چـون كـمـان گوشه چـاچـيـان

همچنين واژه هائي مانند چابك، چادر، چتر، سرمه، يغما، ياغي و امثال آنها كه امروز هم در فارسي رايج است به دفعات زياد در اشعار نظامي بكار رفته است.

نظامي غير از پسـوند تـاش(به معني هم) خواجه تاش، خيلتاش از ديگر پسوندهاي تركي مانند لاخ، لاق(پسوند مكان) مانندسنگلاخ، ديولاخ، جي، چي(پسوندفاعلي وشغلي)مانند ميانجي نيز استفاده كرده:

بـســي رانـد بـر شـوره سـنـگـلاخ/ گـهــي منـزلـش تنگ وگاهي فراخ

آن بيابان كه گرد اين طرف است/ ديــولاخـي مـهــول عـلــف اســت

بــرون از مـيــانچـي و از تـرجـمـه/ بـدانـســت يـك يـك زبـان هـمــه

عـتــابـي گـر بـود مـا را از اين پس/ مـيـانـچـي در مـيـانـه مـوي تـوبـس

نظامي گاهي هم به جاي واژه مصطلح فارسي ترجمه تركي را بكار برده است.

مثلاً وقتي از عـدالت زمـان هرمـز(انوشيروان)پـدرخسرو پرويز صحبت مي كند و از زمان خود شكايت دارد چنين مي گويد:

داد در ايــن دور بـرانـداخـتـه است/ در پـرسيمـرغ وطـن سـاختـه اسـت

شـرم در ايــن طارم ازرق نـمــانـد/ آب در ايـن خـاك معـلـق نـمـانــد

خيـزنـظامـي زحـدافـزون گــري/ بـردل خـونـاب شـده خـون گـري

در اينجا نظامي آغلا(گري) را عيناً به فارسي ترجمه كـرد است و گـر نه درفارسي گريه كن گفته مي شود.

در آثار نظامي علاوه بر واژه و مفاهيم تركي تعبيرات، كلمات قصار و امثال تركي نيز ديده مي شود كه اغلب ترجمه فارسي و بعضاً هم مضمون آنها به فارسي آورده شده. تعـداد ايـن قبيـل تعبيـرها و امثال زياداست. در اينجا به ذكر چند نمونه از آنها بسنده مي شود:

مرغ زباني(قوش ديلي)

دام نـه اي دانــه فـشـانــي مـكـن/ بـا چـو مـنــي مـرغ زبـانــي مـكـن

در تركي وقتي بخواهند با چرب زبـاني كسـي را مجاب و يا از مـوضوع منحـرف كنند مي گويند قوش ديلي اوخور و يا طرف مي گويد «منه قوش ديلي اوخوما» يعني مرغ زباني مكن.

به افسـون ازدل خـودرست نتوان/ كـه دزد خـانـه را در بـســت نتـوان

مصرع دوم ترجمه ضرب المثل زيراست:

ائو اوغروسونو توتماق اولماز.

بيـا تـاكـج نشينيـم راسـت گوييـم/ چـه خـواريـهــا كـز و نـامـد برويـم

مصرع اول بيت بالاترجمه ضرب المثل«گَل اگري اوتوراق دوزدانيشاق» مي باشد.

نگشتم زآتشت گري اي دل افروز/ به دودت كور مي گردم شب وروز

بيت فوق ترجمه ضرب المثل قديمي زيراست:

ايـسـيـنـمــه ديــم ايستـي سيـنـه/ كــوراولـــدوم تــوســـوســـونــه

در تركي وقتي فرزند دانشمند و حكيمي بي عرضه و نالايق باشد به مصداق آيـه شريفـه «اخـرج الحـي من الميت من الحي» مي گويند «اوددان كول تورر كول دن ده اوت». يعني چه بسا ازآتش خاكستر مي زايد و از خاكستر آتش. نظامي نيز در باره خسروپرويز و شيرويه چنين مي گويد:

از اين ناخوش نيايد خصلت خوش/ كـه خـاكـسـتــر بـود فــرزند آتــش

در جائي مي گويد:

گربه بود کز سر هم پوستی/ بچۀ خود را خورد از دوستی

در اين بيت نيز از ضرب المثل(پيشيك بالاسيني ايسته ديگيندن ييير)استفاده شده است.

بازمي گويد:

نـه هـرتـيـغـي بودبازخم هم پشت/  نه يكسـان رويدازدستي ده انگشت

دراينجا نيز مضمون ضرب المثل(بئش بارماغين بئشي ده بيراولماز)بكارگرفته شده.

باز مي گويد:

نبيني مـرغ چـون بـي وقت خواند/  بـه جـاي پـرفـشــانـي سـرفشــاند

در بيت بالا نيز مفهوم ضرب المثل(واقتسيز بانلايان خوروزون باشيني كسرلر)به فارسي بيـان شـده اسـت.

در مصرع «گل آرد بيد ليكن بَر نگيرد» معني «سويود آغاجي بار وئرمز» نهفته است.

نمي خواهي كه زيـر اُفتي چوسايه/ مـشــو بـر نـردبـان جـز پـايـه-پـايـه

درتركي مي گويند نردباني پله، پله چيخارلار. امروزبين مردم فارس زبان مي گويند الهم بير- بير.

گـر اُفتـادي سر يـك سـوزن از مـيغ/ نبـودي جـاي ســوزن جـز سـر تـيـغ

در تركي مي گويند: ايگنه آتسان يئره ده دوشمز.

هـر كـس در بـهــانـه تيزهوش است/ كس نگويـد كه دوغ من ترش است

در تركي مي گويند: هئچكس اؤز ايرانينا ترش دئمز.

مـغــز بــي استخـوان نديده كـسـي/ انگبـيـنـي كجــاسـت بـي مـگــس

در تركي مي گويند: سوموكسوز ايليگ اولماز چيبين سيزبال(چيبين بال آريسي)

چـو از تـو نــه آيــد هــيــچ كــاري/ بـه دسـت ديـگـران مي گيرد ماري

در تركي مي گويند: ايلاني اوزگه اليله توتور.

يكـي زان مـگس كـانگبين گـر بُود/ بـه از صـد مگـس كـانگبين خور بود

در تركي مي گويند: بير بال وئرن آري يوز بال ييه ن آري دان ياخشي دير.

به خوان كسـان بر مخور نان خويش/ بخـورنـان خـود بر سرخوان خويـش

در تركي مي گويند: اؤز چورگيني اؤزگه سفره سينده يئمه.

تو مادر مرده را شيون ميآموز.

در تركي: ننه سي اؤلنه اوخشاماق اورگه دير.

نخندد زمين تا نگريد هوا(سما).

مثل تركي: گوي آغلاماسا يئر گولمز.

مكن با سربزرگان سربزرگي.

مثل تركي: بويوكلر ايله باش باشا قويما.

در کتاب «ديوان لغات التُرك» كه920سال قبل به وسيله محمود كاشغري نوشته شـده هميـن ضـرب المثـل بـا لهجه كاشغري آمده است:

آلپلار بيرله اوروشما(ووروشما) بگلر بيله توروشما(دوروشما):

با قهرمانان مستيز. دربرابر بزرگان نه ايست.

كه مرگ خر بود سگ را عروسي.

مثل تركي:

(آت اؤلوب، ايتين بايرامي دي)

پس از اين همه مناقب خجلم خجل پشيمان

كه ثناي خويش گفتن بود از تهي مياني

مثل تركي: اؤزونو اؤيه نين بئيني بوش اولار.

كلاغي تك كبك درگوش كرد/ تك خويشتن رافراموش كرد

(تك: دويدن)

مثل تركي: قارغا ايسته دي كهليك يئريشي يئريسين اوزيئريشيني ده ايتيري(اونوتدو).

اين هـا نمونـه هائي است ازواژه ها، مفاهيم و ضرب المثل هاي تركي كه حكيم نظامي گنجه اي شاعر بلندپايه ايران و آذربايجان در شاهكار جاوداني ادبي خود پنج گنج معروف به خمسه نظامي آورده است. به نظر ما اين بعد نظامي نيـز مـانند ديگـر ابعـاد وي بسيار گسترده و عميق تر از آن است كه بشود در اين مقاله و مدت كوتاه شرح داده شود. منظور سرنـخ و شايـد كليـدي اسـت بـه منظور فتح الباب براي مشتاقان و پويندگان آثار نظامي. يادش گرامي باد.

منابع:
1- ديوان، قصايد وغزليات نظامي گنجوي. به كوشش استادسعيدنفيسي. انتشارات فروغي1362-تهران

2- خمسه نظامي به كوشش محسن امضائي. انتشارات پديده-1360-تهران

3- آذربايجان شاعري نظامي، محمدامين رسول زاده. ملي ائغتيم باسين ائوي. 1951- آنكارا

4- نظامي. اسلام انسيكلوپديسي. جلد9- احمدآتش-1964- استانبول

5- نظامي نين دوغما خلقينه محبتي. پرفسوررستم عليف- ادبيات واينجه صنعت-29مي1981

6- نظامي ده خلق سوزلري، خلق افاده وضرب المثل لري. احميدآراسلي- س س ري. عملكرد آكادمياسي آذربايجان فيليالي نين خبرلري- نمره(8)1942

7- نظامي خمسه سينده توركيزم لر. پرفسورواقف اصلانوف- 5 اينجي ملتلرآراسي توركولوژي كنگره سي استانبول28-23- سپتامبر 1985