X
تبلیغات
جانآذربایجان - آموزش نژاد پرستی در برنامه های درسی ایران2 (ایلتریش)
آزادلیغین بئشیگی دیر آذربایجان، تورک دیلینین کئشیگی دیر آذربایجان

بخش دوم: سایر موارد

1- تخیلات نژادپرستانه

متون درسی ایران مملو از تخیلات نژادپرستانه­ای است که هیچ کدام سندیّت علمی و تاریخی ندارند و تنها می­تواند از یک مغز معیوب  تراوش کند. و با وجود اینکه عکس­العملهای تندی را از طرف مخاطبین آگاه بر می­انگیزد، هزینه­ی آن با سماجتی احمقانه همچنان به مردم محکوم تحمیل می­شود.

متن اول را از کتاب ادبیات سال اول برگزیده­ایم. که نثری است بی­اساس از فرانسوا کوپه ی فرانسوی:

«تیمور لنگ، فاتح ایران و هند، گاه سوار بر اسبی که لگامی زرین داشت – سرگرم اندیشه­های دور و دراز خود- از میدان جنگ به گورستان می­رفت و از اسب پیاده می­شد و تنها در میان قبرها به گردش می­پرداخت و هرگاه بر مزار یکی از نیاکان خود یا شاعری بزرگ، سرداری دلاور و دانشمندی نام دار می­گذشت، سر فرود می­آورد و مزار او را می­بوسید.

تیمور پس از آن که شهر توس را گشود، فرمان داد که از کشتار مردم آن دست بردارند؛ زیرا فردوسی شاعر ایرانی، روزگار خود را در آن به سر برده بود. آن گاه تیمور بر سر مزار او شتافت و چون جذبه­ای اسرارآمیز او را به سوی فردوسی می­کشید، خواست که قبرش را بگشایند:

«مزار شاعر غرق در گل بود».

تیمور در اندیشه شد که پس از مرگ، مزار کشور گشایی چون او چگونه خواهد بود. پس، از راه قره­قورم به سوی تاتار- آنجا که نیای بزرگش، چنگیز، در معبدی آهنین آرمیده است- روی آورد.

در برابر زایر نامدار که زانو بر زمین زده و سر فرود آورده بود، سنگ بزرگی را که بر گور فاتح چین نهاده بودند، برداشتند. ولی تیمور ناگهان برخود لرزید و روی برگردانید:

« گور ستمگر غرق در خون بود ».

در این متن که از صنعت تضاد جلی نیز استفاده شده یک نظامی جهانگشا با یک شاعر نژادپرست مقایسه شده است. مزارهای هیچ کدام از این دو نفر مکانهای معلومی نیستند. مغولها جنازه­ی سرداران بزرگشان را در مکان نامعلومی دفن می­کردند و روی آن آنقدر با اسب یورتمه میرفتند که محل آن معلوم نباشد. بنابراین محل دفن چنگیز معلوم نیست. جنازه­ی هلاکو را نیز در یکی از جزیره­های دریاچه­ی ارومیه در جای نامعلومی دفن کردند اما جسد غازان خان که مسلمان شده بود با مراسم با شکوهی طبق رسوم آذربایجانی به خاک سپرده شد.

مزار فردوسی از ابتدا نامعلوم نبود، اما جنازه­ی او اجازه ی دفن در قبرستان مسلمین را نیافت! و سپس با مرور زمان محل آن از بین رفت.

«شیخ ابولقاسم کورگانی قدس­سره بر جنازه حکیم فردوسی نماز نکرده که او عمر عزیز خود را در مدح مجوس صرف نموده است».[1]

«واعظان متعصب طوس، چنانكه مشهور است پيكر فردوسي را به گورستان راه ندادند و بنابراين او در باغ خانه‌اش به خاك سپرده شد. گور فردوسي كه زيارتگاه اهل دانش و ادب بود، طي قرون بارها به دست اهل تعصب ويران شد. نظامي عروضي صدسال پس از مرگ فردوسي مزارش را زيارت كرد. قاضي نورالله شوشتري نيز ششصد سال بعد نشان آن را يافت. اما پس از آن به تدريج ويرانه‌ها نيز از ميان رفت تا اينكه در سال هزار و سيصد و ودو قمري  ميرزا عبدالوهاب خان شيرازي نصيرالدوله (آصف‌الدوله)، والي وقت خراسان، كه مردي اديب بود گور فردوسي را به نشانه و قرينه يافت و بنايي آجري بر آن ساخت. اما اين بنا نه چنان بود كه شايسته شاعر بزرگ ايران باشد، چنانكه ملك‌الشعراي بهار آن را "سكويي بي سقف و ديوار" توصيف كرده بود.»[2]

لازم به ذکر است، از آنجا که کوچکترین اطمینانی به محل مقبره­ی فردوسی وجود نداشت، محل مورد نظر هیچگاه نبش نشد تا ثابت شود که آن مکان لااقل مزار یک انسان است!

پس این متن که به هیچ وجه سندیتی ندارد تنها کارکردی که پیدا می­کند تبلیغ نژاد فارسی و تقبیح سایرین است. متن دوم را از کتاب فارسی سال سوم دوره­ی راهنمایی تحصیلی انتخاب کرده­ایم که مربوط است به دروغی وقیح باز هم در ذمّ مغول! عجب نابغه­ای بوده این داریوش هخامنشی، که می­دانسته 2500 سال بعد هم نوادگانش دست از دروغ بر نمی­دارند و دعای معروفش را روی سنگ نوشت که زود از بین نرود!

«خواجه در ابتدا، هولاکو را به تسخیر بغداد و برانداختن اساس خلافت عباسی که جز بر پایه­ی ظلم و بیداد نبود، ترغیب کرد، سپس همه­ی هم و کوشش خود را به تأسیس رصد خانه معطوف کرد. هولاکو فرمان داد تا آنچه برای ساختمان و اسباب و وسایل رصدخانه لازم باشد، در اختیار خواجه بگذارند. خواجه نیز دانشمندان ریاضی و منجمان را از نواحی مختلف کشورهای اسلامی برای همکاری در این طرح دعوت کرد.

... در آن هنگام که مغول ها کتاب ها را طعمه­ی حریق می­کردند و یا در آب می­افکندند، وی به استنساخ یا جمع آوری آنها پرداخت و اگر اهتمام او نبود، غالب آن آثار نفیس از میان می­رفت و چه بسا مدنیت امروز غرب، سالیان دراز به تأخیر می­افتاد.»[3]

و این هم نوشته ی خود جناب طوسی در رابطه با همین موضوع:

«خدای تعالی چنگیز خان را قوت داد و پادشاهی روی زمین او را مسلم کرد و کسانی را که ایل او شدند بنواخت و ... هولاکوخان را از آّب جیحون باینجانب فرستاد ...چون او بمبارکی باین طرف رسید اول ملحدان را قهر کرد ... بعد از آن بغداد بگرفت و خلیفه را برداشت و بعد از آن به شام شد و تا حد دمشق و مصر برفت وکسانی را که یاغی شدند نیست کرد و کسانی را که ایل شدند سیورغامیش فرمود و هنرمندان را در همه­ی انواع بنواخت و بفرمود تا هنرهای خویش ظاهر کنند و رسمهاء نیکو نهاد. و در آن وقت که ولایتهاء ملحدان بگرفت من بنده ی کمترین نصرالدین که از طوسم و بولایت ملحدان افتاده بودم از آن مقام بیرون آورد و رصد ستارگان فرمود و حکما را که رصد میدانستند چون مؤیدالدین عرضی که به دمشق بود و فخرالدین مراغی که به موصل بود و نجم الدین دبیران که به قزوین بود از آن ولایتها بطلبید و زمین مراغه رصد را اختیار کردند و باین بندگی مشغول شدند و آلتها بساختند و بناهاء لایق رصد برآوردند. و بفرمود تا کتابها از بغداد و شام و موصل و خراسان بیاوردند و در موضعی که رصد می­کردند بنهادند تا آنکار نسق و ترتیب نیکو یافت و آوازه ی این کار عظیم در جمله ی آفاق منتشر شد.»[4]

شاید باز این تصور پیش آید که خواجه مداحی گفته است. لیکن چنین کیفیتی در زمان مغول واقعیت خارجی ندارد. ملک الشعرای بهار در بیان این مفهوم که هیچ کدام از دانشمندان عصر مغول در نوشتن مطالبی علیه ولی نعمتانِ مغول خود ترسی نداشته­اند چنین می­نویسد:

«... با آن که در صدد مدح مخادیم خود بوده است، باز از ذکر حقایق تاریخی خودداری ننموده و هر جا که به وقایع عمده برخورد کرده است حاق مطلب را به قلم آورده و از ملق و مداهنه خودداری کرده است»[5] 

(ملق= پاک کردن صورت مسئله، محو کردن/ مداهنه=چاپلوسی، ظاهر سازی، بربافتن، خلاف واقع گفتن)

افسانه­ی کتابسوزی در ایران نیز از جمله داستانهائی است که سندیّت ندارد[6] بخصوص در مورد مغول! جناب بهار در جای-جای کتاب سبک شناسی با لحنی تند از محو کتابهای فارسی به دست مغول سخن رانده است. اما دریغ از یک سند!

 «دفاع از آزادی» عنوان درسی در ادبیات سال اول راهنمایی است که در آن از قهرمانیهای اشخاصی موهومی در مقابل جنایات لشکری موهومی افسانه­سرائی شده است. فرمانده این لشکر «قاجان» نام دارد که سر راه خود در تصرف هرات با قهرمانان فارس زبان مواجه شده و در عالم خیال فرصت بی­بدیلی در اختیار نویسنده قرار می­دهد تا  ایده­های نژادپرستانه­ی خود را بپردازد. اگر فرض کنیم که این جناب «قاجان» همان «غازان» ایلخانی است! می­توان تصور کرد که در مسیر خود در تصرف هرات با چنین قهرمانانی مواجه شده است، البته در این صورت باید جای غازان و رقیبش«نوروز» را نیز عوض کنیم زیرا این نوروز بود که با 30000 نفر از سپاهیان خود برای جنگ با غازان به خراسان می­آمد و مردم خراسان شبانه سپاهیانش را قتل کردند! بهتر بود جناب محمود حکیمی قبل از پرداختن به این افسانه، حداقل یکبار تاریخ این دوره را مرور می­کرد تا داستانش قدری به واقعیت نزدیک باشد. هرچند در این صورت نیز این سوال همچنان بدون جواب می­ماند:

چرا مؤلفین کتاب سوژه­های دیگری برای ارائه ی «توصیف» بکار نمی­برند؟!

فصل هفت کتاب فارسی سال دوم راهنمایی،[7] «بخش سرزمین من» با شعر «چو ایران نباشد...» آغاز شده است. شعر را به فردوسی نسبت داده­اند که سندیّت علمی و ادبی ندارد و یکی از جعلیات ارتش ناکارآمد رضاشاهی است! همان ارتشی که در اشغال ایران از طرف متفقین حتی یک گلوله هم به طرف دشمن در نکرد! این ارتش فقط مصرف داخلی داشت. برای سرکوب حرکتهای آزادیخواهانه و جعلیات ادبی!

مجتبي مينوی كه خود از شیفتگان ادب فارسی بود در نخستين جشن طوس كه در تيرماه2534  شاهنشاهي (1354 شمسي) در مشهد برگزار شد مجبور به اعتراض به اين شياديهاي ادبي گرديده و خطاب به شركت كننده­ها در اين به اصطلاح جشن! چنین گفت:

« شعرِ؛ چو ايران نباشد تن من مباد* بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

از فردوسي نيست. در تمام شاهنامه چنين بيتي نيست. نمي­دانم كي دلش خواسته است چنين بيتي بسازد و به فردوسي نسبت بدهد. به من مي­گويند اين بيت در گرشاسپ­نامه اسدي است. آنجا هم آن را نديده­ام. تنها بيتي كه در شاهنامه مطلبش شباهتي به اين بيت دارد آنجاست كه در داستان رستم و سهراب هجير به دست سهراب گرفتار است او را به سر يك بلندي مي­آورد كه مشرف به لشكرگاه ايرانيان است، خيمه­ها را از دور يك-يك مي­بينند و سهراب هر سرا پرده­اي مي­پرسد از آن كيست و هجير جواب مي­دهد، تا مي­رسد به سراپرده رستم . هجير عمداً ابا مي­كند از اينكه به سهراب بگويد اين خيمه رستم است با خود مي­انديشد كه اگر رستم به دست سهراب كشته شود كسي نخواهد بود كه با اين پهلوان مبارزه كند، ولي اگر من بدست سهراب كشته شوم آن همه پهلوانان هستند كه انتقام مرا بگيرند:

چو گودرز و هفتاد پور گزين* همه پهلوانان با آفرين

نباشد به ايران تن من مباد* چنين دارم از موبد پاك ياد

گويا اين بيت را برداشته­اند و تغيير داده و آن بيت را از آن ساخته­اند يا از كتاب ديگري آورده و به دامن فردوسي انداخته­اند. بنده وقتي بگويم اين شعر مال فردوسي نيست مي­گويند آقا تو وطن پرست نيستي!؟»[8]

تازه معنای این ابیات هم این است که «اگر ایران از قهرمانان نامبرده خالی باشد، بهتر است من هم نباشم!» نه معنائی که آقایان ارائه می­دهند.

ملك الشعراي بهار نيز كه خود روزي يكي از كساني بود كه آب به آسیاب رضاخان مي­ريخت بعد از آگاهي از عمق فاجعه ملي به صف مخالفان رضاخان پيوست و از جعل و تحريف اشعار فردوسي از طرف ستاد ارتش شاهنشاهي انتقاد كرد.

او در كتاب فردوسي نامه­اش ضمن اشاره به همين بيت مشهور و جعلي و تحريف شده فردوسي مي­گويد: «راستي مصرع بدين بوم و بر زنده يك تن مباد از كجا پيدا شده؟ چه كسي اين مصرع را بر اين قطعه افزوده؟ عجيب است كه اين شعر طوري در تهران شايع شده كه در قائم پايه­ي مجسمه فردوسي هم كنده­کاری گرديده و بر هر زباني روان است.»[9]

به زیرکی این مرد دقت کنید! تنها به مصرع دوم ایراد گرفته است. یعنی سندیت مصرع اول هیچ ایرادی ندارد!

2- پروکروستیس­های ایران

پروکروستیس یکی از اسطوره­های یونان باستان است. صاحب یک مسافرخانه که در یکی از اطاقهای آن تخت مخصوصی با اندازه ی غیر قابل تغییر قرار دارد. روی تخت گیره­های متحرکی وجود دارد که دست و پای مسافران فلک­زده را بسته و در صورتی که قد مسافر کوتاهتر از تخت باشد با کشش از طرفین او را درازتر می کنند و اگر قدش بلندتر باشد اضافه­های بدن را می­بُرند.

به استثنای چند شاعر و نویسنده از خراسان که تُرک ستیزی را مانیفست خود قرار داده­اند مابقی شعرای فارسی­نویس که اغلب هم تُرک بودند، در آثار خود تُرک­ها را ستوده­اند. اما از اواسط دوره ی قاجار با طراحی و نقش مستقیم انگلیس سیاست تُرک ستیزی در ایران با گستردگی بی­سابقه­ای پیاده شد. که یکی از نتایج آن تحریف و ملق آثار کلاسیک فارسی است. و نمونه­های زیر مواردی است که در کتابهای درسی نیز آمده است:

در یکی از غزلیات خواجه حافظ شیرازی می خوانیم:

«تُرکان پارسی گو، بخشندگان عمرند* ساقی بده بشارت رندان پارسا را »

این شعر در کتابهای فارسی به گونه ی زیر تحریف شده است:

«خوبان پارسی­گو، بخشندگان عمرند* ساقی بده بشارت رندان پارسا را »[10]

ظاهراً کلمه­ی خوبان برای اولین بار در نسخه­ی قزوینی ذکر شده است و بقیه نیز از او تقلید کرده­اند. اما خیلی از ادبای متأخر فارس این قرائت راقبول ندارند و بر ضبط ترکان تأکید می­کنند. آقای بهاءالدین خرمشاهی در گزارشی درباره «غزل‌های حافظ» به تصحیح دكتر سلیم نیساری، می‌نویسند: «گفتنی است كه دكتر نیساری در سال 1367 كتابی تحت عنوان مقدمه‌ای بر تدوین غزل‌های حافظ انتشار دادند كه اسرار هویدا می‌كرد و نشان می‌داد كه فی‌المثل وقتی قزوینی یا خانلری گزارش می‌دهند كه فلان عبارت یا تعبیر را از فلان نسخه گرفته‌اند، با تدقیق بیشتر و مراجعه به متون، معلوم می‌شود كه گزارش خلاف واقع داده‌اند و احتمالا كسانی كه با آن استادان همكاری داشته‌اند یا خود آنان اشتباه كرده‌اند یا از منبعی غیرموثق نقل كرده‌اند. كتاب مقدمه‌ای بر تدوین غزل‌های حافظ، از نظر مُچ­گیری ادبی و پی‌بردن به ضعف‌ها یا اشتباهات تصحیح دیوان حافظ، بسیار جذاب و از یك رمان پلیسی خوب هم هوشمندانه‌تر و چرت پاره‌كن‌تر و خوشخوان‌تر است.»[11]

ایشان در كتاب ارزشمند حافظ­نامه، به دو دليل ضبط «تركان پارسى‏گو» را به «خوبان پارسى‏گو» ترجيح می­دهند. خلاصه نظريه مشاراليه چنين است:

الف) خوبان فارسى و ايرانى، خواه ناخواه پارسى‏گو هستند و اين فى‏نفسه فضيلتى براى آنان نيست، بلكه نوعى حشو است. لطف معنى در اين است كه سخن از زيبا رويانى باشد كه علاوه بر هنر زيبايى، از هنر پارسى گويى نيز برخوردار باشند. تُرك فارسى‏گو همان تُرك شيرازى است كه ذكر خيرش گذشت...

ب) دليل دوم در كلمه «پارسا» در همين بيت يعنى «رندان پارسا» نهفته است. در اينجا پارسا به معنى پرهيزكار و پاكدامن نيست. زيرا با صفاتى كه درحافظ دارد... نمى‏تواند پارسا باشد؛ بلكه به معنى پارسى، يعنى فارسى «اهل فارس» است... و علامه قزوينى تصريح كرده است: پارسايان يعنى اهل پارس در مقابل تازيان...»[12]

دكتر زرياب خويى در كتاب آيينه جام شرحى تحت عنوان «تركان پارسى گو» يا «خوبان پارسى­گو» آورده و به بحث اختلاف نسخ ديوان حافظ در باب مرجح بودن «تركان پارسى‏گو» يا «خوبان پارسى‏گو» در این بيت پرداخته و در نهايت ضبط «تركان پارسى‏گو» را برگزيده است:

«... تركان پارسى‏گو كه حتما در آن زمان در شيراز بوده‏اند و داشتن لهجه خاص در تلفظ كلمات پارسى براى تركان برجسته و نمايان بوده است و شايد در نظر فارسى­زبانان حسن و نمكى داشته است...»[13]

حتی دكتر غنى نیز  با بیان اینکه «جاحظ مى‏گويد خودِ لحن هم بر نمك معشوق افزايد »[14] روی همین دلیل تأکید می­کند. (لحن يعنى گفتار كسى كه عربى را با تلفظ غیرعرب حرف بزند).

بنابراین ملاحظات آیا بهتر نبود مؤلفین کتاب، «اقدم نسخ» و «اکثر نسخ» را رعایت کرده و «ترکان» می­نوشتند!؟ یا حداقل همانند سایت اینترنتی «گنجور» قدری مسئولانه عمل می­کردند و کلمه­ی «ترکان» را نیز به صورت بدل اضافه می­کردند (در سایت مورد نظر می­توانید با حرکت ماوس، کِیسِر را روی خوبان ببرید تا کلمه­ی ترکان را نیز ببینید).

پروکروستیس فارسی به همین یک مورد محدود نمی­شود. مواردی نیز در سایر قسمتهای کتابهای سال دوم و سوم نیز همین روال تکرار می­شود. در مرجع­شناسی کتاب زبان فارسی دوم متوسطه در قسمت توضیح کلمه­ی «نرگس» که کلمه­ای است با اصالت یونانی معادل تُرکی کلمه با املای فارسی شده ذکر شده است.

نسترن[از ریشه­ی پهلوی] یکی از گونه­های وحشی و خودروی گل سرخ است..... ایت مورنی...

آیا این کلمه­ی «ایت مورنی»، اماله شده ی همان «ایت بوُرنو» نیست که در تُرکی بکار می بریم؟!

در متن زیر نیز مؤلف کوشیده با تحریف معنای قمچیلی به شمشیری، املای ترکی کلمه را اماله کند!

«... با شیر و خورشیدش که آن بالا سر، سرپا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می­کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت.» [15]

در پاورقی همان صفحه بدون هیچ اشاره­ای به ریشه­ی تُرکی آن، کلمه چنین معنی شده است:

«اصل واژه قمچی به معنی شلاق و تازیانه و دراین متن به طنز، مراد شمشیر است که شکل عامیانه آن قمچیل به کار رفته است.»

در زبان ترکی «قیلدیریم» (قیل+دیر+یم) و«قمچیلی» (قمچی به معنای شلاق+ لی علامتِ نسبتِ ترکی) هر دو الفاظی هستند برای بیان شکل خاصی از ابروی آراسته ی زنانه، که به نازکی و ظرافت تار مو می باشد. و ترکیب قمچیلی با فقه اللغه ی فارسی (قمچیل به معنای شمشیر+ یای نسبت فارسی) ترکیبی است مجعول. بخصوص اینکه قمچیل به معنای شمشیر (ظاهراً از ریشه ی کلمه ی قمه که آن نیز ترکی است!) لغتی است بی­هویت!

3- استفاده نژادپرستانه از صنعت «تضاد» خفی

یکی از صنایعی که بطور مؤثر در ادبیات و هنر مکرر بکار می­رود صنعت تضاد است. معمولاً در سینما و تئاتر همراه قهرمان داستان که پرسُناژی قدرتمند و جدی دارد شخصیت ضعیف و طنزی نیز قرار می­دهند که قابلیتهای پرسناژ اصلی بهتر نمایان شود. در کتب درسی ایران از این صنعت هم بصورت جلی (آشکار) و هم به شکل خفی، در جهت اغراض نژادپرستانه فراوان استفاده شده است. به بعضی از موارد آن اشاره می کنیم:

در قسمت مرجع­شناسی کتاب زبان فارسی سال دوم، سه مورد لغت از فرهنگ معین استخراج شده که دو تا از آنها فارسی و یکی از لغتها ترکی می­باشد. واژه­های «نسترن» و «نرگس» که هر دو اسم گُل هستند، ریشه­ی فارسی داشته و واژه­ی توپ ریشه­ی ترکی دارد. هر سه لغت همراه با تصویر هستند.

« نسترن[از ریشه­ی پهلوی] یکی از گونه­های وحشی و خودروی گل سرخ است.

نرگس[نَ گِ] پهلوی نرگس.... از یونانی نرکیسس. لاتینی نرسیسوس فرانسه نرسیس...نام گلی است خوشبو...

نسترن.... ایت مورنی....

توپ[از ریشه­ی ترکی] 1. یکی از سلاحهای آتشین جنگی 2. گوی لاستیکی که با آن بازی کنند 3. یک بسته پارچه.»[16]

درست است. توپ، تُپنگ (تفنگ) و تُپنگ­چه (تپانچه) توسط ترکها ساخته شده­اند و ریشه­ی کلمات نیز تُرکی است. اما آیا مؤلفین گرامی نمی­توانستند در این قسمت کلمه­ای دیگر با ریشه­ی ترکی بیاورند که قابل مقایسه با دو مورد دیگر باشد؟! مثل «کاکوتی» (کهلیک اوتو) که گیاهی است همانند «نرگس» و«نسترن»!

درس بیستم کتاب ادبیات فارسی 2 در دو قسمت، از عظمت «نیمه افسانه­ای» شاهان پارس و زبان فارسی سخن به میان آورده است:

«به دستور خشایارشا این دو هیکل غول آسای بالدار را به شکل پاسبان در آستانه­ی کاخ ها بر پا داشته­اند...تماشای آنها بیش از خواندن ده جلد کتاب مرا به این نکته متوجه می سازد که چشمان زنده­ی این مرد نیمه افسانه­ای تا چه حد با عظمت و جلال بوده است...»

درس بیست و یکم از همین کتاب گزیده­هائی از «روزنامه­ی خاطرات اعتمادالسلطنه» با تصحیح ایرج افشار –تُرک­ستیز مشهور دوره­ی پهلوی- است که موضوع آن تمسخر شاهان تُرک قاجار است.

این دو درس که پشت سر هم، اولی به نقل از دو جهانگرد خارجی و دومی از زبان یک ایرانی  نقل شده نمونه­ای است از «صنعت تضاد خفی» که فرصتی برای مقایسه­ی «خوب و بد» و «سفید وسیاه» برای معلم و متعلّم ایجاد می­کند! جالب است که این گونه موارد نژادپرستی از قول نویسنده­های خارجی مثل شاردن –کتاب دوم راهنمایی-، فرانسوا کوپه –کتاب اول متوسطه -، پییر لوتی -کتاب دوم متوسطه - و ... بیان می­شود و به خیال خودشان با این عمل هیچ شائبه­ای از خود باقی نمی­گذارند. البته این را هر کسی می داند که در اروپا نویسندگان بسیاری پیدا می شود که در مدح ملتهای شرقی مطالبی نوشته­اند، از جمله «شارل ورنه­ی فرانسوی»، «آرتور ل. دیوید انگلیسی»، «لئون کاهون فرانسوی»، «آرمینیوس وامبری مجارستانی» و .... که همگی در ستایش ملّیّت تُرک قلم فرسائی کرده­اند. حتی اشعار تُرکی سروده­اند. یا کسانی مثل «اِدگار آلن پو»ی آمریکائی که شعر بلندی در وصف «تیمور لنگ» سروده و در آن از روح لطیف تیمور سخن رانده است. آیا صرف اروپائی بودن می تواند اعتباری برای تمایلات آنها باشد؟

4- سیاست فرهنگی «یک بام و دو هوا»!

مطالعه­ی بی طرفانه­ی تاریخ پارس نشان می دهد که این ملت همواره از طرف همسایگان خود به بدترین وجه مورد تحقیر و تنفر بوده­اند. یونانیان از هخامنشیان (هخم­منشان) با عنوان «بربر» یاد کرده­اند. بربر یعنی کسی که تلفظ بد و نارسائی دارد، کسی که از تمدن بدور است. در حال حاضر نیز این کلمه معنای خوی زشت را می رساند.

«... کلمه­ی بربر در اصل کلمه­ای بوده است که به تقلید صوتی ساخته شده ... و غرض از آن هر شکل تلفظ نارسا و خشن و حلقومی بوده است...»[17]

«کلمه­ی بربر ... دیگر به معنای مردمی نیست که فرهنگی چون فرهنگ شکوفان در جامعه­ی آتنی داشته­اند. بلکه آن را حقیقتاً فقدان هر گونه فرهنگ واقعی و حتی مخالف با هر چه بتوان نام تمدن بر آن گذاشت تصور می کنند و آن را بهترین توصیف جهانی می دانند که در حقیقت یکی از پیشرفته ترین جهان های تاریخ قدیم بوده و هست، و این جهان ایرانیان باستان است.»[18]

اعراب نیز از پارسها با عنوان عجم (معرب هخم) یعنی کسی که الکن است یاد کرده­اند. سایر شکلهای تحقیر نیز هم از طرف یونانیان و هم از طرف اعراب همواره وجود داشته است. یونانیان بردگی ذاتی پارسها را تئوریزه کردند. ارسطو معتقد بود بربرها(هخامنشیان) ذاتاً پست فطرت اند و یونانیان باید آنها را برده بگیرند. او می­گفت؛ « نمی­توان انکار کرد مردمانی وجود دارند که هر جا هستند برده­اند و مردمان دیگری که هرگز در هیچ جا برده نیستند. این در مورد افراد نجیب زاده نیز صدق می­کند. نجیب زادگان ما نه تنها در کشور خود بلکه در تمامی جهان خود را اصل­ونسب­دار می­دانند؛ در حالی که بردگان فقط در کشور خودشان با اصل و نسب هستند». این فیلسوف بر پایه این فرضیه به این نتیجه می­رسد که حکومت یونانیان بر بربرها کاملاً طبیعی است حال آن که بی گمان حکومت بربرها بر یونانیان غیرطبیعی است. وقتی ارسطو به مقام آموزگاری اسکندر مقدونی رسید، تعصبات ضد پارسی خود را به او تلقین کرد. پس عجیب نیست که شخص تحصیل کرده­ای مثل اسکندر کاخ هخامنشی را که به تقلید از خود یونانیان ساخته شده بود آتش می زند!

«در میان بربرها زن و غلام یک منزلت دارد. و سبب آن اینست که از آنچه در طبیعت اساس حکم است نصیبی ندارند. اجتماع آنها اجتماعی از یک غلام نر و یک غلام ماده است. و به همین جهت است که شاعر گفته است؛ یونانی حق دارد که بر «بربر» حکومت کند. و چنان است که بنابر طبع بربر و غلام یکی است»[19]

این طرز فکر ارسطو و یونانیان قدیم با کمی تعدیل امروزه به اروپائیان منتقل شده است. فیلم 300 مظهر انتقال ارزشهای باستانی در اروپاست. اعراب نیز به نام اسلام و تحت نام موالی با پارسها بصورت یک برده رفتار می­کردند. آنها حتی در بصره مسجد جداگانه­ای برای موالی ساخته بودند.

در کتب درسی ایران برای توجیه کردن دانش آموزان در مقابل مواردی تاریخی از این قبیل، برنامه­های درسی خاصی پیش بینی شده است:

«اسلام به ملت یا قوم یا دسته­ی مخصوصی توجه ندارد که بخواهد زبان آنها را به رسمیت بشناسد و زبان قوم دیگر را از رسمیت بیندازد.

آیین و قانونی که متعلق به تمام افراد بشر است، نمی­تواند روی زبان خاصی تکیه کند؛ بلکه هر ملتی با خط و زبان خود خواه ناخواه مظهر یک نوع فکر و ذوق و سلیقه است، می تواند بدون هیچ مانع از آن پیروی کند.

بنابراین اگر می بینید ایرانیان پس از قبول اسلام باز به زبان فارسی تکلم کردند، هیچ جای تعجب و شگفتی نیست.

اصولاً تنوع زبان علاوه بر این که مانع پذیرش اسلام نیست بلکه وسیله­ای برای پیشرفت بیشتر این دین هم محسوب می شود؛ چه هر زبانی می­تواند به وسیله­ی زیبایی­های مخصوص خود و قدرت ویژه­ی خویش، خدمت جداگانه­ای به اسلام بنماید.»[20]

«وقتی اروپاییان که امروز قدرت مادی جهان را در دست دارند، در غارها و جنگلها می­زیستند، پدران تو مدنیت و دین و فلسفه و هنر و دانش داشتند. دانشمندان همین ممالک پیشرفته، خود معترف­اند که ریشه­های تمدن درخشان خود را  باید در تاریخ کشورهایی مانند کشور تو جست­وجو کنند. اگر این امر را- که مسلماً بر تو روشن است- یادآوری می­کنم، از آن بابت است که می­ترسم شاید به صورت ناهشیار، این فکر باطل، که بعضی نژادها از دیگران برترند، در ذهن تو اثر کرده باشد.»[21]

افسوس که مصداق مصونیت این آموزه­ها، فقط فارسها هستند نه مغضوبین نژادی فعلی در ایران. یعنی اگر هدف نژادپرستی فارسها باشند، باید با آن مقابله کرد اما ترک­ها و عرب­ها می­توانند به اشکال مختلف مورد آزارِ نژادپرستانه از طرف فارسها قرار گیرند. فارسهائی که با کمک استعمارگران انگلیس و ایادی هندوستانی آنها ابتکارعمل فرهنگی و سیاسی ایران را در دست گرفته­اند!

5- پشت پرده ی تحبیب زبان فارسی

تصویری که از زبان فارسی در کتب درسی ایران ارائه می شود چیزی فراتر از موضوع زبانشناسی و ادبیات است. در ایران زبان فارسی تنها وسیله ی تحصیل علم، و ایجاد ارتباط بین ایرانیان نیست. بلکه زبانی است که باید جای زبان مادری سایر ملیتها را نیز بگیرد و حتی باید پرستش شود! و برای توجیه این موقعیت فراطبیعی، ابتدا باید به مخاطبین القاء کنیم که در صورت برآورده نشدن این خواسته­های غیرمنطقی خطراتی جدی ما را تهدید می کند! مثلاً تجزیه، ناامنی، فقر و ... چند نمونه از شواهد قید شده در کتاب­های درسی را می­آوریم:

«شعر زیر سروده­ای است در قالب نیمایی از «عبید رجب»، شاعر معاصر تاجیک. وی در این شعر به زبان نیاکان خود می­بالد و به دشمنان زبان فارسی دری که این زبان را فراموش شده می­پندارند، می­تازد. این شعر گرم و شورانگیز، زبان حال ملت تاجیک در بیان دل بستگی و عشق شدید آنان به زبان فارسی دری است.

تا هست عالمی، تا هست آدمی* هر دم به روی من * گوید عدوی من* کاین شیوه­ی دریِّ تو چون دود می­رود* نابود می­شود* باور نمی­کنم* باور نمی­کنم* باور نمی­کنم* لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود* لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود* چون خاک کشورم* چون ذوق کودکی* چون بیت رودکی* چون ذرّه­های نور بصری می­پرستمش* چون شعله­های نرم سحر می­پرستمش* من زنده و ز دیده­ی من* چون دود می­رود؟* نابود می­شود؟* سرسان مشو، عدو* قبحی ز من مجو* کاین عشق پاک دردلِ دل پرورِ جهان* مانَد همی جوان* تا هست آدمی* تا هست عالمی »[22]

«این زبان فارسی است که به من توانایی و فرصت می­دهد تا ترانه­هایی که مادران در نیمه شب ها در کنار بستر و بالین کودکان خود می­خوانده­اند، بشنوم  و نسیم مهربان لالایی آنها را، مانند پری لطیف که بر گونه­ی من کشیده می شود، لمس کنم.[جای زبان مادری]

با زبان فارسی ایرانی می شوم و ایرانی می مانم. هر چه این زبان را بیشتر می خوانم و بهتر می فهمم، ایرانی تر می شوم. زبان فارسی، ریشه­ای است که با به خاک وطنم بسته شده ام و فرهنگ سرزمین خود را با این ریشه از خاک می مکم و با تغذیه از آن زنده می مانم و می­رویم و می­بالم و گل می­دهم و گل می­کنم.»[23]

دقت بفرمائید! این خزعبلات به قلم شخص «حداد عادل» است. آیا این مرد نمی­داند که زبان مادری صفویان که اولین دولت ملی را در ایران تأسیس کردند تُرکی بود؟! و آنان در کنار زبان فارسی، ترکی را هم در دیوان و دربار رسمیت بخشیدند؟! یا می­داند و ...

«افزون بر این، زبان فارسی یکی از مهمترین و جانشین ناپذیرترین ارکان وحدت مردم و تمامیت ارضی کشور ماست. بین اقوام مختلف ایرانی که به زبان­های مختلفی سخن می­گویند، فقط زبان فارسی است که می­تواند گفت و شنود و همدلی برقرار کند. این گفت و شنود و هم دلی و اتحاد در هر وضع و حالی لازم و حیاتی است ولی به ویژه در لحظه­هایی پرتنش که وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور در آستانه­ی خطر قرار می­گیرد ضرورت بیشتری می­یابد. در آن لحظه­ها هیچ چیز نمی­تواند، جای زبان مشترک فارسی را بگیرد.

با توجه به این واقعیت که قدرتهای بزرگ همواره چشم طمع به کشور ما داشته­اند و از ابزار جداسری و قومیت فراوان استفاده کرده­اند و هنوز هم تا آنجا که از دستشان بر می­آید، می­کوشند بین اقوام مختلف ایرانی نفاق بیندازند تا دست­یابی به اغراض شان آسان تر گردد، آیا خردمندانه نیست که از زبان فارسی، که تمام اقوام ایرانی آن را زبان مشترک خود می­دانند و به آن علاقه مندند، و از سلامت و شادابی و نیرومندی آن پاسداری می­کنیم تا به وقت ضرورت، مجبور به تمسک به زبانی بیگانه نگردیم؟»[24]

در اینجا مطالب گرانباری در مورد سیاست­های کشورهای بیگانه در ایران می­خوانیم. اما افسوس که همه چیز را وارونه نمایش داده­اند! محض اطلاع آقایان نویسنده­ی کتاب باید یادآوری کنیم که بیگانگانی مانند «ادوارد براون»، «سرجان­ملکم»، «کنت دوگوبینو» و ... که قصد تفرقه­اندازی در میان ملت­های ایران را داشته­اند اولین کسانی بودند که زبان فارسی را به عنوان تنها زبان رسمی ایران ستوده و تاریخ ایران را بر مبنای اصل فارس­ستائی نوشته­اند. نامه­های سفیر فرانسه در ایران «کنت دو گوبینو» به «الکسی دو توکویل» وزیر امور خارجه فرانسه در این مورد کاملاً گویاست. اما در اینجا به جاست استنادی هم به کتاب «روابط ایران و انگلیس» داشته باشیم. محمود محمود در فصل سی­ام کتاب «تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم» می­نویسد:

«در اواخر سلطنت فتحعلی شاه به واسطه­ی نفوذ «عباس میرزا نایب السلطنه» یک عده رجال آذربایجان مصدر کار شدند و نایب السلطنه نیز از آنها حمایت می­کرد. در مقابل اینها یک عده رجال درباری طهران وجود داشتند که آنها جداً مخالف رجال آذربایجانی بودند... در جزء عده­ی آذربایجانیها آن کسانی بودند که اول در اطراف عباس میرزا بودند. وپس از مرگ وی دور محمد شاه را گرفتند و تا اوایل سلطنت ناصرالدین شاه هم اینها نفوذ داشتند و بعد از مرگ میرزا تقی خان امیر کبیر دوره­ی آنها سپری شد و دیگر اسمی از آنها برده نمی­شد. عمال دولت انگلیس در این مدت سر وسرّشان با دسته­ی درباری فارس زبان بود و مخالف رجال آذربایجانی بودند. بر عکس با دسته­ی درباری طهرانی یا به قول خودشان «رجال فارسی­زبان» هم افق و نسبت به آنها همیشه خوش­بین بودند و خیلی هم سعی داشتند که اگر بتوانند دولتی از فارس زبان­ها در جنوب تشکیل بدهند تا بدینوسیله مقاصد آنها بهتر به نتیجه برسد و ادعا کردند که عنصر خالص ایرانیهای فارس زبان هستند و اینها هستند که جداً به نفع انگیلیسیها مشغول کارند».

آیا آقایان خواهند توانست این ننگ تاریخی را بزدایند؟

مطلب بعد را از کتاب سال دوم راهنمائی انتخاب کرده­ایم که طرز تلقی استعمارگونه از زبانهای رایج در سرزمین ایران را نشان میدهد:

«ادبیات به یاری ابزارها و عوامل گوناگون پدید می­آید. نخستین ابزار پیدایش ادبیات زبان است. زبان، خود پدیده­ای پویا، زنده و زایا و نظام مند است که در جوامع انسانی برای پیام­رسانی و پیوند میان افراد به کار بسته می­شود. جوامع بشری به دلیل قرار گرفتن در جغرافیای ویژه و پیوند با فرهنگ خاص، لهجه­ها و گویش­ها، زبان­های مخصوص خود را دارند اما همه­ی اینها در یک قلمرو ملی گرد می­آیند و زبان جمعی آن ملت را پدید می­آورند که همان زبان «رسمی» است و عامل انسجام و وحدت همه­ی اقوام یک سرزمین است»[25]

راستی این گردآمدن با چه کیفیتی صورت می­گیرد؟ با حذف «نشانه­ها وعناصر محلی» سایر زبانها!؟ بله! همچنانکه در کتاب زبان فارسی سال دوم متوسطه اشاره شده است. آیا زبانی که این چنین با اغراض سیاسی بیامیزد و به وسیله­ای برای از بین بردن زبانهای دیگر تبدیل شود، می­تواند اتحاد و انسجام ایجاد کند؟!

 

6-  برنامه­های نژادپرستانه برای سرزمین آذربایجان

«آذربایجان ناحیه­ای در شمال غربی ایران است که اکنون در تقسیمات کشوری به سه استان آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و اردبیل تقسیم شده است. نام آذربایجان از نام آتروپات سردار ایرانی اخذ شده که پس از مرگ اسکندر بر آن منطقه که به «ماد کوچک» معروف شده بود، حکومت داشت... از سرزمین هایی که در شمال رود ارس واقع بوده و در خلال جنگ های ایران و روسیه از کشور ما جدا شده­اند، در منابع تاریخی با نام های اراّن، آلبانیا و آلبانیای قفقاز یاد می­شود. ارّان یا سرزمین های شمال ارس از دیرباز به ایران تعلق داشته و قبل از ورود اسلام به ایران آلبانیا خوانده می­شده است... با سقوط رژیم تزاری، سران حزب مساوات که در قفقاز تشکیل شده بود، با سوسیالیست ها متحد شدند اما مدتی بعد بین آنها اختلاف افتاد و آنان ضمن اعلام استقلال نام جمهوری آذربایجان را برای دولت خود برگزیدند و از حمایت ترکان عثمانی برخوردار شدند. تغییر نام ارّان به آذربایجان که به اصرار ترکان عثمانی صورت گرفت، تحریفی تاریخی بود که به طمع به دست آوردن آذربایجان ایران انجام شد. با پیروزی دولت سوسیالیستی بر ترکان عثمانی و مساواتی­ها در ارّان آنان نیز هم چنان به طمعی خام نام آن منطقه را جمهوری آذربایجان باقی گذاشتند. این امر اعتراض مردم وطن خواه و متدین آذربایجان و ایران را برانگیخت. بعد ها تلاش دولت سوسیالیستی شوروی برای جدا کردن آذربایجان از خاک ایران در سال 1324 ش. به دلیل همبستگی­های دینی و فرهنگی موجود در سراسر ایران و با مقاومت مردم قهرمان آن خطه از خاک کشورمان با شکست مواجه شد.»[26]

در این متن؛ اولاً: با نیت دور کردن ایرانیان از فرهنگ اصیل تُرکی می­خواهند به خواننده القاء کنند که هویت آذربایجانیهای این طرف رود ارس با برادرانشان در آنسوی ارس(جمهوری آذربایجان) مجزاست. ثانیاً: با نیت تخریب ذهنیت هویت­گرای آذربایجانیان، می­خواهند بگویند که جمهوری خودمختار تبریز در 1325 تجزیه طلب و غیر مردمی بوده است.

اما چنین ادعاهائی با توجه به اسنادی که در زیر ارائه می شود مذبوحانه است:

در نوشته‌هاى حکّ شده در ديوار دربند (٥٥٣ میلادی، 70 سال قبل از اسلام ) که مربوط به دوران انوشيروان است، تحصيلدار مالياتى و ناظر (بازرس) قلعه­هاى دولت ايران را به عنوان مفتّش ماليّه آذربايجان معرفى کرده است.

مرحوم محمد على خان تربيت در کتاب «دانشمندان آذربايجان»، ٩٦ دانشمند و شاعر آذربايجان شمالى را در کتاب خود معرفى کرده است. مرحوم علامه دهخدا در لغت نامه معروف خود در مقابل کلمه اران چنين نوشته: « اران اقليمى است در آذربايجان ». مرحوم حسن پيرنيا در کتاب ايران باستان می­نویسد: «آذربايجان قبل از اسلام و در زمان هخامنشيان، اسم منطقه ماد کوچک بوده و از طرف شرق تا درياى خزر ادامه داشته است. شهر‌دربند، مادها و پارتها را از هم جدا مى کرده است».

يعقوبى (قرن ٩ ميلادى) در کتاب خود بنام «البلدان» مرزهاى آذربايجان را زنجان و ورثان تا بيلقان و بردعه در شمال مى‌داند و اين قسمت را آذربايجان شمالى يا آذربايجان عليا مى‌نامد. (البلدان، ص ٤٦ ) محمد بلعمى (١٠٥٣ سال قبل) وزير سامانيان در کتاب خود موسوم به «تاريخ بلعمى» که ترجمه و تلخيص و اقتباسى از تاريخ طبرى (٩٢٣، ٨٣٩ ميلادى ) و به فارسى است در فصل «فتح آذربايگان و دربند خزران» مرزهاى آذربايجان را اينطور بيان مى نمايد: « اول حّد از همدان گيرند تا بهروزنگان (منظور ابهر و زنجان است) بيرون شوند و آخرش به دربند خزران، و در اين ميان هر شهرى که هست همه را آذربايگان خوانند.» سپس در صفحه ٤٢ چنين مى نويسد: «همه اين سرزمين­ها دردست ترکان مى‌باشد.» (تاريخ بلعمى به کوشش محمد جواد مشکور، تهران ١٣٣٧ شمسى )

مسعودى، که در قرن ١٠ ميلادى (نيمه اول قرن ٤ هجرى) زندگى مى­کرد در کتاب خود موسوم به «مروج الذّهب» از اران به عنوان يکى از شهرها و مناطق آذربايجان نام برده (الاّران من بلاد آذربايجان ).

ابن اثير مورخ بزرگ دنياى اسلام در کتاب حجيم خود موسوم به « الکامل»، شروان و اران را بخشى از آذربايجان دانسته است. الکامل ، ترجمه على هاشمى حايرى جلد ١٦ (رحيم رئيس نيا، آذربايجان در سير تاريخ ايران جلد اول ص ٨١ )

حمداله مستوفى (٧٤٠ هجرى قمرى) شهرها و حدود آذربايجان را چنين توضيح مى­دهد: «حدودش با ولايات عراق عجم، مغان و گرجستان و ارمنستان پيوسته است، شهرهايش تبريز، اوجان، گرگر، نخجوان، اجنان، اردوباد و آزاد و ماکويه» (نزهت القلوب ص ٨٥ ، ١٠٢). محمد بن خلف تبريزى در لغت نامه خود بنام «برهان قاطع» که آنرا در هندوستان به چاپ رسانده در مقابل کلمه اران مى نويسد: «نام ولايتى است از آذربايجان که گنجه و بردع از اعمال آنست» (برهان قاطع ، معين جلد اول ص ٩٦ ). در نقشه‌اى که جغرافى‌دان و نقشه‌کش معروف مراکشى«شريف ادريسى» (٥٦ ــ٤٩٣ هجرى) کشيده روی مناطق بين کوههاى قفقاز و رودخانه کر(شروان)، «آردى آذربايجان»  و  روی بخش مابين کر و ارس «مابقی آردى آذربايجان» و روی آذربايجان جنوبى نيز «بلاد آذربايجان» نوشته است. اين نقشه در سال ١٩٢٨ توسط دانشمند آلمانى کانراد ميلر (konrad miller) دراشتوتگارت به چاپ رسيده است. آدولف برگر، اشعار شاعران ترکى نويس قفقاز را در يک مجموعه گرد آورده و به عنوان «اشعار شعراى آذربايجان» در سال ١٨٤٧ ميلادى در لايپزيگ آلمان به چاپ رسانده است.

می­بینیم که ادعای بعضی از هم­وطنان ما در مورد جغرافیای آذربایجان نیز ادعایی است پاک دروغ. اما ادعای اصالت نداشتن حرکت 21آذر بین آذربایجانیان و مقاومت قهرمانانه­ی!! مردم در مقابل فرقه­ی دموکرات آذربایجان نیز گزافه ای بیش نیست. ببینیم مأموران آمریکا و انگلیس که طرفداران سرسخت حکومت مرکزی ایران در آن دوران بودند در گزارشهای محرمانه و نیمه محرمانه ی خود در این مورد چه نوشته­اند:

کنسول انگلیس در تبریز پس از بازدید از منطقه شمال غرب در گزارش خود می­نویسد: «... نمی­توان انکار کرد که در بین کارگران و دهقانان این استان احساسی وجود دارد که من همیشه آن را خشم طبیعی نسبت به بی­لیاقتی و فساد حکومت ایران قلمداد کرده­ام و باز نمی­توان انکار کرد که بدبختی­ها و بی­عدالتی­هایی وجود دارد که اگر در هر کشور دیگری بود، به شورش خودانگیخته منجر می­شد. نمی­توانم باور کنم که این نهضت کاملاً کار روسها باشد. بلکه به نظر می­رسد که آنها [روسها] از یک وضعیت انقلابی واقعی بهره­برداری می­کنند. هرچند آنها مهاجران را به میان دهقانان فرستاده­اند ولی دهقانان هم آماده همکاری بوده­اند». [مهاجران ایرانیهائی بودند که از قفقاز بازگشته بودند]

کنسول آمریکا در تبریز نیز تأکید می­کند که «چنین جنبش هایی از حمایت وسیع مردمی برخوردار است و شکایات و نارضایتی­های حقیقی از حکومت مرکزی را نشان می­دهد ».[27]

موری سفیر کبیر آمریکا در ایران به وزارت امور خارجه آمریکا گزارش می­کند :

«مقامات رسمی ایران در تبریز اظهار می­دارند که فرقه دموکرات آذربایجان تکیه­گاه توده­ای ندارد... کنسول ما و کنسول بریتانیا در تبریز تأکید می­کنند: در آذربایجان نسبت به دموکرات­ها علاقه و همدردی وجود دارد. مردم آذربایجان نسبت به حکومت تهران عمیقاً نفرت دارند».[28]

«موری» سفیر کبیر آمریکا در ایران در گزارش مورخ 15 سپتامبر 1945 خاطرنشان می­سازد:

«تا زمانی که پشتیبانی مردم شامل حال جنبش دموکرات است، دولت نمی­تواند قدرت و نفوذ خود را در مداخله مخالفین اعمال نماید، مگر اینکه هرچه زودتر از این پشتیبانی که حتی شامل عشایر نیز می­شود، جلوگیری به عمل آورد ... در حقیقت مسئله بغرنج است که شورشیان در برابر شکایت استاندار دلایلی دارند. آنان مخالف اصول اداره آذربایجان هستند و می­گویند که متمولین و مالکین عمده به وسیله این اصول اداری حمایت می­شوند » (غائله آذربایجان، ص 291).

گزارش های مورخ 24 نوامبر 1945 سر ریدر بولارد سفیر کبیر انگلستان در ایران صریح تر است :

«1- اما این استان هم (استان آذربایجان ) شکایاتی داشته. دیر یا زود و به نحوی موثر به شورشی بر علیه مقامات فاسد و ناواردی که از تهران مأمور شده­اند، منجر گردید. تمام عواید کشور در تهران به مصرف می­رسد و آنچه باقی می­ماند پس از پرداخت های مربوط به ارتش و ژاندارمری در وزارتخانه­ها خرج می­شود که کار زیادی هم نمی­کنند. تمام مسایل مربوط به استان ها اعم از بزرگ و کوچک به تهران احاله می­شود و در بسیاری اوقات از طرف وزارتخانه­های مربوط بی پاسخ می­ماند. حتی شهرداران بخش­های استان ها نیز از تهران اعزام می­شوند.

تجربه شش ساله من، در اینجا مرا متقاعد کرده است که در برابر آزمندی و کوتاه­بینی بسیاری از ایرانیان، رجال و سرشناس­های محلی با احساسات و افتخارات ملی خود به میهن­پرستی که دارند، می­توانند برای نمایندگی در انجمن های محلی مناسب باشند. اگر عواید هر استان بوسیله انجمن­های محلی به مصرف اهالی همان استان مانند ایجاد جاده­ها و مراکز بهداشتی برسد، امکان این هست که ایران به طرف ترقی و تعالی سوق داده شود.

2- ضمناً من معتقدم که بهتر است موضوع زبان را در نظر گرفته و افراد محلی را به مشاغل اداری هر محل نه تنها در مورد آذربایجان، بلکه در مورد تمام اقلیت ها بگمارد.

به طور کلی باید گفت که گوش تهران تا زمانی که یکی از استان ها دچار بی نظمی نشود، به هیچ توصیه­ای بدهکار نیست.

اعلامیه حزب دموکرات حاکی از دموکراسی و توسل به قدرت های دموکراتیک و منشور آتلانتیک عاقلانه و زیرکانه تهیه شده است ... . ایران به علت وجود تمرکز شدیدی که نتیجه آن رکود کامل استانها است، در هر زمان می­تواند تجزیه­پذیر باشد ».

موضع گیری دکتر مصدق در رابطه با حرکت مردمی آذربایجان نیز قابل­توجه است:

حکیمی در گزارشی که در جلسه 19/10/1324 به مجلس داد، اظهار داشت : « به نظر بنده، اکثر قریب به اتفاق کسانی که در آن دسته وارد هستند، آذربایجانی نیستند »!

دکتر مصدق در پاسخ حکیمی گفت: «نظریات من این بود که بین دولت راجع به طرز اداره نمودن قسمتی از مملکت با اهالی آنجا(آذربایجان) اختلاف حاصل شده است. باید اهالی محل داخل مذاکره شوند. من برای صلاح و صواب ملت ایران از آقای حکیمی خواهش می­کنم بیش از این وقت مملکت را ضایع نکند، فوراً از کار کناره جویی کند».

راستی آیا همکاری با دولت شوروی و تشکیل دولت محلی واقعاً بد است؟! اگر چنین است چرا از حکومت مستقل کمونیستی «جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان» به رهبری میرزا کوچک­خان بدگوئی نمی­شود؟! حتی اینچنین تمجید نیز می شود:

«نهضت جنگل قیامی مردمی بود که در یکی از حساسترین دوره­های تاریخی کشور ما شکل گرفت. این نهضت از جنگل های گیلان آغاز شد و سپس، روستاها و شهرهای این استان را در برگرفت و هفت سال ادامه یافت. رهبر نهضت جنگل، میرزا کوچک خان، طلبه­ی آزاد منش و انقلابی و فردی مؤدب، متواضع، خوش­برخورد و پای­بند به اجرای دستورات دینی بود.

میرزا یک مرد مذهبی تمام عیار بود و هیچ گاه واجباتش را تَرک نمی­کرد. او به اشعار فردوسی علاقه خاصی داشت؛ به طوری که در مرکز فرماندهی خود در جنگل، جلسات منظمی برای خواندن شاهنامه ترتیب داده بود. میرزا در آستانه­ی انقلاب مشروطیت، زمانی که بسیار جوان بود، در رشت دست به حرکت های انقلابی زد؛ در حرکت مشروطه خواهان شمال برای سرنگونی محمد علی شاه دلاوری­های بسیاری را از خود نشان داد و همراه با مشروطه خواهان به تهران رفت. او در جریان جنگ جهانی اول و اشغال ایران توسط روس و انگلیس، به فکر برپا کردن یک نهضت مسلحانه و نیرومند افتاد. اهداف او و یارانش در برپایی این نهضت عبارت بودند از: اخراج نیروهای بیگانه، رفع ناامنی و بی عدالتی و برقراری امنیت، مبارزه با خودکامگی و استبداد.

قیام جنگل در مقابله با متجاوزان و دولت های بی کفایتی که در تهران بر سر کار می­آمدند، در طول هفت سال فراز و نشیب های بسیاری را پشت سر گذاشت. این قیام، سرانجام به دنبال خیانت دولت شوروی، بروز اختلاف در میان سران نهضت جنگل و حمله­ی نیروهای دولتی، سرکوب شد اما نام میرزا و مقاومت های مردانه اش در برابر ستم و تجاوز، در خاطر مردم ایران زنده و جاوید ماند و الگویی برای مبارزان بعدی شد.»[29]

در کتاب تاریخشناسی دوره­ی پیش­دانشگاهی می­خوانیم: «نخستین صفت یک مورخ، راستگویی است. مورخی که دروغ بگوید، موجب اشتباه و تحریف در تاریخ می­شود و مردم را به گمراهی می­کشاند»[30]

آیا خود مؤلفین کتب مدرسه این اصل را رعایت می کنند؟ جملاتی که در پی می آید تکه­هائی از معتبرترین کتابهای نوشته شده در زمینه دولت میرزاکوچک خان است:

در سال ۱۹۱۵ اولین ریشه‌های جنبش جنگل توسط آزادیخوان و به رهبری میرزا کوچک خان، دکتر حشمت و حاج­حسن­کسمایی و سایر نیروهای مشروطه­خواه(مجاهدین) ایجاد شد. فنون نظامی به نیروهای داوطلب جنگلی توسط افسران تُرک، اتریشی و آلمانی تعلیم داده شد.[31]

«جمهوری شوروی سوسیالیستی گیلان یا جمهوری شورائی گیلان، یک جمهوری شوروی با عمر کوتاه بود که توسط میرزا کوچک خان جنگلی که از رهبران نهضت مشروطه گیلان بود با استفاده از نیروهای چریکی مشهور به جنگلی و با کمک ارتش سرخ شوروی در منطقه گیلان تاسیس شد».[32]

«برنامه سیاسی کوچک خان را باید پس از اتحاد وی با کمونیست‌های ایرانی و باکویی توجیه کرد. این برنامه عبارت بود از تاسیس جمهوری گیلان در ژوئن ۱۹۲۰ (۱۴ خرداد ۱۲۹۹)».[33]

«میرزا تسلیم نظر احسان اله خان مبنی بر پیشروی فوری قوای جنگل به سوی تهران و تاسیس یک حکومت انقلابی و امضای قراردادی با روس‌ها در مسکو نشد و به جای این کار، نیروهای نهضت وارد رشت شدند و جمهوری گیلان را بنیان نهادند».[34]

«کوچک خان می‌خواست پیش از صدور انقلاب خود به تهران، [جداسرانه] با بلشویک‌هاقرارداد ببندد»[35]

اینها و تمام اسناد موجود در آرشیوهای ایران و سایر کشورها، همه نشان از این دارند که تشکیلات میرزا مجموعه­ای وابسته به دولتهای خارجی بوده است که تمام مشخصات یک دولت تجزیه­طلب را داشته است، از جمله وزیر امور خارجه. اما چرا مثل حرکت 21 آذر آذربایجان تجزیه طلب و حاصل توطئه­ی خارج قلمداد نشد؟! جواب خیلی ساده است. زیرا:

«میرزا یک مرد مذهبی تمام عیار بود و به اشعار فردوسی علاقه خاصی داشت».

 

نتیجه­ی این آموزه­های نژادپرستانه:

1- پارسی گردانی عناصر فرهنگ بومی: به لحاظ تک­زبانی بودن آموزش در ایران مردم عادی لغات زبانهای رایج غیر فارسی را بر مبنای لئکسیکولوژی زبان فارسی ارزیابی می­کنند. بدین ترتیب کلمات اصیل تُرکی، تعابیر بی ریشه ی فارسی می یابند. مثلاً:

باقرقره/ فارسیزه شده ی «باغری قره»، مرغ سینه سیاه/ در فرهنگ عوام بدسواد «مرغی که صدای قرقره دارد»!

بناب/ در اسناد قدیمی «بین ائوجیک»به معنای «هزار خانوار»/ در فرهنگ عوام بد سواد «تَهِ آب»!

کوسالار/ این کلمه در زبان ترکی آذربایجانی به معنای «مردان کوسه» می­باشد و در نواحی مختلف آذربایجان نام چند دهکده می­باشد. عوام بدسواد این عبارت را «کو سالار؟» تلقی می­کنند. یعنی «سالار کجاست؟» و ...

2- خودزنی فرهنگی: برنامه­های درسی نژادپرستانه به قدری پررنگ است که یک شکاف نفوذ ناپذیر بین فرهنگ فارس و تُرک به وجود می­آید. طوری که مخاطب مجبور می­شود یکی از آنها را برگزیند و با دیگری به مبارزه برخیزد. و البته در این مبارزه تمام امکانات دولتی در اختیار کسانی قرار می­گیرد که فرهنگ و زبان فارسی را برگزیند و با فرهنگ ترکی آذربایجانی مقابله کند. بعضی از اینان به حدی در پندار­های نژادپرستانه گرفتار می­شوند که حتی به زبانِ پدر و مادر خود نیز بی احترامی می­کنند.

3- زایل شدن غیرت اقتصادی و سیاسی: دولت مرکزی ایران همواره به مناطق حاشیه کشور به چشم یک نامادری نگریسته است. در زمان رضا شاه از بیست طرح اقتصادی در سطح ملی تنها دو طرح سهم آذربایجان شد. در دوره­ی سازندگی بعد از جنگ تنها در بخش معدن سهم استان کرمان 375 برابر استانهای آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل و زنجان شد! در اواخر دوره­ی ریاست جمهوری «هاشمی رفسنجانی» در حالی که رئیس جمهور هر هفته در نماز جمعه از عدالت اسلامی سخن می­راند، یکی از بزرگترین بی عدالتی­های اقتصادی در تاریخ ایران را در حق مردم آذربایجان روا می­دید. و بدتر اینکه همه­ی اینها از آبروی اسلام هزینه می­شود!

از لحاظ سیاسی نیز از زمان مشروطیت به بعد، آذربایجان به تدریج روال سیاسی خاص خود را پیش گرفته است. و تنها تعبیر واقعی تعامل سیاسی بین حکومتهای مرکزی و آذربایجان، «تحمیل سلیقه» است.  

یک آذربایجانی که آماج آموزشهای نژادپرستانه بوده است، عین دندانی است که رشته­ی عصبی آن را کشیده اند و سپس انواع عملیات جراحی روی دندان انجام می­دهند بدون اینکه شخص عکس العملی از خود نشان دهد!

کلمه­ی «غیرت» از ریشه­ی «غیر» به معنای «راه ندادن اغیار به منافع طبیعی خویشتن» است. شخصی که غیرت دارد اجازه نمیدهد که منافع اقتصادی و سیاسی آذربایجان این چنین پایمال شود. لیکن از آنجا که دولت مرکزی تمام امکانات تبلیغاتی را در اختیار دارد، با بی­شعور نشان دادن مردم آذربایجان در جذب سرمایه­های ملی، بزرگ نمائی اختلافات درون­گروهی و تخریب جریان هویت­خواهی آذربایجان؛ اذهان عمومی را از اصل قضیه که استعمار یک ملت است، منحرف میکند. از کارکردهای آموزشهای نژادپرستانه در کتب درسی یکی هم بوجود آوردن زمینه­ی مساعد برای این جور تبلیغات مسموم است.

4- جای گزینی زبان ملی با زبان رسمی: در اثر چنین حجم سنگینی از تبلیغات نژادپرستانه، شخص مخاطب، زبان فارسی را که زبان رسمی کشور است با زبان ملی خود که تُرکی، کُردی، بلوچی و... می­باشد اشتباه می­کند. یا به عبارت صحیح زبان رسمی را به جای زبان ملی جا می­زنند!

6-  لطماتی که از لحاظ روانشناسی اجتمائی به شخص وارد می­آید: برای قربانی نژادپرستی خیلی مهم است که زبان ملی خود را رها کرده و تماماً به شکل یک فارس درآید تا از شر همه­ی بدبختیهای اقلیت بودن رهائی یابد. اما نمی­تواند. اگر هم موفق شود شبه فارسی از شخصیت خود بسازد، تعادل روحی و اجتمائی خود را از دست می­دهد. بدین معنی که یا یک شخص افراطی می­شود و در خدمت ایدولوژیهای سیاسی افراطی قرار می­گیرد. یا یک قِرطی تمام عیار خودپرست می شود که نه شخصیتی سالم در جامعه دارد نه پایگاه فرهنگی بازدارنده! اگر در تاریخ معاصر ایران قدری تدقیق کنیم، خواهیم دید که تمام افراط­گریهای سیاسی توسط آذربایجانیهای الینه شده انجام گرفته است. زیرا قربانی نژادپرستی شخصی است که روح و روان او مورد تهاجم قرار گرفته است.



[1] - زین العابدین شیروانی، ریاض الساحه

[2] - امید پارسانژاد، وئبلاگ شخصی، 27 اسفند 1388

[3] - فارسی سال سوم دوره­ی راهنمایی تحصیلی، درس مردی از نوادر علم

[4] - ملک الشعرای بهار، سبک شناسی، ص 1072 ، برگرفته از مقدمه ی زیج ایلخانی به قلم خواجه نصیرالدین طوسی

[5] - ملک الشعرای بهار، سبک شناسی، ص 968

[6] - دکتر حسینعلی ممتحن، «نهضت شعوبیه» یا جنبش ملی ایرانیان، انتشارات باورداران، 1368،  ص 87-83

[7] - کتاب فارسی سال دوم راهنمایی تحصیلی، ابتدای فصل هفت، بخش سرزمین من.

[8] -  فردوسي و ادبيات حماسي، مجموعه سخنرانيهاي نخستين جشن طوس مشهد، تيرماه 2534، سروش، تهران، ص 167

[9] -  فردوسي­نامه، ملك­الشعراي بهار، مركز نشر سپهر، تهران،1345 ، ص 16

[10] - ادبیات فارسی دوم متوسطه، درس دل می­رود ز دستم

[11] - خرمشاهی، 1374، ص 271

[12] - حافظ‏نامه، بهاءالدين خرمشاهى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى و انتشارات سروش، 1372 ش. چاپ چهارم، ص 135 ـ 136.

[13] - آيينه جام، دكتر عباس زرياب خويى، انتشارات علمى، 1368 ش، ص 120 ـ 121.

[14] - يادداشت‏هاى دكتر غنى در حواشى ديوان حافظ، به كوشش اسمعيل صارمى، انتشارات علمى، 1366. چاپ دوم، ص 70.

[15] - زبان فارسی سال سوم متوسطه، درس نگارش تشریحی، برگرفته از کتاب «مدیر مدرسه» اثر جلال آل احمد.

[16] - زبان فارسی سال دوم متوسطه، درس مرجع شناسی

[17] - استرابون، کتاب5-1-10، فصل 2، ص28

[18] - امیر مهدی بدیع، یونانیان و بربرها، جلد 1، ص 7-8

[19] - ارسطو، سیاست، کتاب1، فصل 2

[20] - فارسی سال اول دوره ی راهنمایی تحصیلی، درس خدمات متقابل اسلام و ایران

[21] - فارسی سال سوم دوره­ی راهنمایی تحصیلی، درس نامه ای به دوستی دردآشنا

[22] - ادبیات فارسی سال اول، درآمدی  بر ادبیات فارسی برون مرزی، درس تا هست عالمی تا هست آدمی

[23] - فارسی سال اول دوره ی راهنمایی تحصیلی، درس چرا زبان فارسی را دوست دارم، نوشته ی غلامعلی حداد عادل

[24] - فارسی سال سوم دوره­ی راهنمایی تحصیلی، درس پاسداری از زبان فارسی

[25] - کتاب فارسی سال دوم راهنمایی تحصیلی، درس انقلاب اسلامی تولدی دیگر، قسمتِ «ادبیات انقلاب، انقلاب ادبیات»

[26] - تاریخ ایران و جهان2،درس ایران عصر قاجار، بیشتر بدانید، آذربایجان

[27] - ایران بین دو انقلاب، ص 268

[28] - جامی(جبهه ی آزادیبخش ملی ایران)، گذشته چراغ راه آینده است، ص 223

[29] - تاریخ ایران و جهان2، درس سقوط قاجاریه، بیشتر بدانید، میرزا کوچک خان و نهضت جنگل

[30] - تاریخ شناسی دوره­ی پیش دانشگاهی، انسان و تاریخ، صفات مورخ

[31] - ابراهیم فخرایی، سردار جنگل

[32] - محمدتقی بهار، تاریخ احزاب سیاسی، تهران، 1944، صفحات 166 و 167.

[33] - محمدتقی بهار، تاریخ احزاب سیاسی، تهران، 1944، صفحات 166 و 167

[34] - خاطرات احسان اله خان در نشریه شرق و انقلاب، شماره 24، 1923، صفحات 88 و 107.

[35] - خاطرات احسان اله خان در نشریه شرق و انقلاب، شماره 24، 1923، صفحات 88 و 107.

نوشته شده توسط شاهین حسنی در ساعت 7:34 AM | لینک  |